#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_117


- معذرت می خوام ، داشتیدمی گفتید

- اه ... بله ، ، ، داشتم می گفتم...راستش خانواده ام ...نه فقط خانوادم...خودمم...

سکوت...داشت بااعصابم بازی میشدومن این ظرفیت ونداشتم ... متوجه نگاه تندوعصبیم شده بودکه ادامه داد

- سخته واسم صحبت ... راستش مامانم اول خواست باهاتون صحبت کنه ... اماترجیح دادم خودم بگم

اونقدرخنگ نبودم که معنی حرفاشونفهمم ... اماسعی داشتم به روی خودم نیارم

- فکرکنم بهتره اول ازخودم بگم...شرایط کاری وخانوادگیموتاحدی اشنایی دارید...اماراستش یه مسایلی هست توی زندگی شخصیم که

بایدبدونید...من ...

انگارداشت بازی میدادکه اینچنین کلافه بودم...خواستم چیزی بگم که خودش ادامه داد :

- میدونم توقع زیادی دارم...قبل ازهرچیزی بایدبدونیدکه من قبلا"ازدواج کردم

گنگ حرف میزدوبلاخره گفت...پیشنهاددادمدتی باهم اشناشیم واگه بشه وتفاهم داشته باشیم ازدواج کنیم

گفت خونواده اش درجریانن واگه بشه خانواده ی منم درجریان باشن

ومن تنهاتونستم ازش فرصت بخوام که جوابشوبدم...درحالیکه خودم جوابشومیدونستم...نه...یه نه ی محترمانه...یه نه که بشه توروی رییست نگاه

کنیوسرکارت بمونی ... بایدمشورت کنم

ودرحال حاضرهمارومناسب میدیدم

ودجواب خواسته ی محمدمبنی بررسوندنم یه نه ی محکم گفتم وبلافاصله خودموبایه تاکسی به خونه ی همااینارسوندم.بادیدن هماتصمیم گرفتم

ازمحمدودرخواستش بگم

ونظرشوجویاشم.هماخیلی خونسردگفت :

- راستشوبخوای من انتظارشوداشتم ، اخه مادرمحمددرموردتوازم خیلی می پرسید

نگاهموکه دیدگفت :

- من فقط تعریفتوکردم وجای تونمی تونستم نظربدم ، امروزم واسه این خواستم بیای که درجریان بزارمت

- من بایدچی کارکنم

- نظرخودت چیه؟حست چیه؟

- حسی ندارم ،

- من میگم اگه بشه بامحمدحرف بزنیوازگذشته واسش بگی ...

- نه اصلا" ... من اینکارونمی کنم


romangram.com | @romangram_com