#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_115


وبعدبالبخندگرمی بهم اطمینان داد

میدونستم اونچه که درذهنم میگذره بامحتویات ذهنی پریافرق داره

عقایدخودموداشتم وطبق اون عمل میکردم ، پس بااعتمادبه نفس میرم وپیش شیرین می شینم ، باپریاهماهنگ کردم چه سوالاتی

بپرسه.پریابالبخندی که به لب داره.نزدیک ترین جای ممکن به شیرین وانتخاب میکنه

- خب شیرین جان چه خبر

شیرینم بارویی خوش جوابشوداد

- سلامتی عزیزم.توچه خبرا؟ اقامرتضی خوبه

- ممنون عزیزم ، اونم خوبه...خب به سلامتی که خانداداشتونم اومدن

- سلامت باشی

- چی شدکه برگشت...یادمه یه بارگفتی دیگه تصمیم نداره بیادایران

شیرین یه نگاه بهم میندازه...انگارکه می خود مطمئن شه منم حواسم هست یانه ، نگاه کنجکاومنوکه میبینه بالبخندی میگه :

- بیجاره داداشم ، شانس تداره ، توزتدگیش به مشکل برخورده

دوباره اهی میکشه وبانگاهی به من میگه من برم یه چیزی بیارم بخوریم ، درسته عمع نیست حالاوظیفه ی پذیرایی ازمهمونمون به عهده ی

من.وبلافاصله ازجابلندشد وبه سمت اشپزخونه حرکت کرد ، ردرفتنشودنبال میکنم که صدای پریارومیشنوم اروم میگه ادامه بدم

بالبخندی میگم اره.شیرین بادست خالی میادوکنارمون میشینه انگارنگاه متعجبمونودیده که میگه :

- قهوه درست کردم

- دستت دردنکنه.خوب داشتی میگفتی؟

- ازچی؟

- داداشت دیگه

اهان ، هیچی دیگه اومده ... روحیه اش خراب...اومددنبال ارامش

بااین حرف نگاه عمیقی به من میاندازه وهمزمان اهی میکشه

خیلی سعی دارم ، جوابشوندم ودرارامش کشف کنم علت تغییررفتاریه ادم ودرکمترازیک روز ... بازپریاس که می پرسه :

- پس زن وبچه اش چی؟ اخه انگارتنهااومد

- اره...

مکثی میکنه وسعی درعوض کردن بحث میگه :


romangram.com | @romangram_com