#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_113
جوابشوبدم.دورازادب بودردکنم.ازطرفی ترس باعث شده بودسکوت کنم.
حرفهای مجددوپرازاحترام خانم توکلی باعث شدبه خواستش پاسخ مثبت بدم وباهاش راهی خریدشم.خریدی که بیشترشبیه یه جلسه ی پرسش
وپاسخ بودوهربچه ای میتونست بفهمه منظوردیگه ای پشت این سوالاس.
واگه من کمی عاقلانه تربه هرسوال جواب میدادم...
صداش هنوزتوگوشمه
- خب عزیزم یکم ازخانوادت بگو
- چی بگم؟
شنیدم بسطامی هستی.درسته؟
- اره
- مدونستی خیلی کم حرفی؟
به دنبال این حرفش خنده ی ظریفی کرد.ادامه داد
- شایدم من خیلی پرحرفم.خب عزیزم...مامان بابات چی کاره ان؟
- ماام مثل خیلی ازاهالی بسطام باغ داریم ومغازه ی بارفروشی.یه جورایی بازارمیوه ی بسطام تودستای پدربزرگم اداره میشه
لبخندش پهنای صورتشودربرداشت وگفت :
- پس خانواده ی اسم ورسم داری...داری؟
صادقانه گفتم :
- بیشترپدربزرگم که اسم ورسم داره
چه فرقی داره عزیزم.شماازیه خانواده اید
به این تفکرپوزخندی تودلم زدم اماسعی کردم بحثی نکنم.اونم درظاهرمشغول خریدپارچه بودکه البته انتخابم نمیکرد.درحین رفتن به مغازه ی دیگه ای
ازم پرسید :
- مجردی دیگه؟
- اره
- یعنی نامزدی چیزی نداری؟
- خب نه
لبخندی به چهرهام پاشیدوبی حرف دیگه ای واردمغازه شد.
romangram.com | @romangram_com