#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_112

ودرحالیکه لبهای سردشوروی گونه های سردترم میزاره.باخوشرویی میگه :

- کجارفته بودید.به منم می گفتیدباهاتون میومدم

بعدبه سمت اویدمیره ودراغوشش میکشه.چشمام ازشدت تعجب دارن ازحدقه درمیان وبی حرف وساکن رفتارشیرین ودرنظردارن.

- اواپریاجون سلام.ازبس ازدیدن پرین واویدذوق زدم که توروندیدم

پریاباکنایه ولحن مسخره ای میگه :

- دوروزه پرین اومده

خیلی خونسردوباهمون لبخندکجش رومی کنه به پریاومیگه :

- عزیزم توکه میدونی من هروقت پرهام سفره عصبی میشم

پریابازباهمون لحن میگه :

- اِ...مگه پرهام اومده

- نه ولی نزدیکای اومدنشه

پریابازبه طعنه میگه :

- مردم اخلاقای جدیدپیدامیکنن

شیرین سعی میکنه باخوشرویی به حرف پریااهمیت نده ومنوبه خونه خودمون دعوت کنه

ومن بی توجه بهش بااخمی شدیدراه خودمومیرم بااین ذهنیت.که دلیل این همه مهربونی چی میتونه باشه؟

بی توجه به مهربانی بیش ازحدشیرین.بااطمینان به اینکه مامان مراقب اویدمی مونه.اویدوبهش میسپارم وبه سمت اتاقم میرم.دوتادستاموروی سرم

می گیرم وفکرمیکنم.اگه حاضربه اعتراف من این فرصت وبهش می دم.ولی نمیدونم چراباورش ندارم...شایدبه خاطرازبین بردن باورای گذشتم بوده.

اگه اون نبود...

میدونم حالت خرابه اما نمی خوای زودتر حس کنجکاویمو ارضا کنی...به لبخند بی خیال پریا لبخندی میزنم و سعی دارم حسای بد و از خودم دور کنم

«من هرچی می خواستم فکرم ازادباشه وبه هیچ مردی فکرنکنم.امارفتارای مهربانانه ی محمدومادرش ، باعث شده بود.خواه ناخواه ذهنم

درگیرشه...

اگه ازرفتارشون منظوری داشتن من بایدکاری می کردم که بی خیالم شن...اماچطور...من به کارم نیازداشام...دستم زیربود...خدایاکمک کن فکرم

اشتباه باشه...محبت اوناازسرخیرخواهی باشه...

اونقدرکه توفکرم صدای تلفن باعث میشه ازجام بپرم.بادیدن شماره ی مادرمحمد...استرس میگیرم...اب دهنم وقورت میدم وگفتم :

- الو

لرزش صدام محسوس بود امابااین وجودبه صحبت کردن ادمه داددم.وقتی ازم دعوت کرد برای خریدهمراهیش کنم.مستعصل موندم چی

romangram.com | @romangram_com