#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_111
پنجرهٔ مسقف آهنى وسنگ مرمر روی قبرکه کلماتى از مناجات مشهور على بن ابى الطالب (ع) بر آن حک شده است.همه وهمه ازدیدنیای این
مقبرن.
اویدکهحسابی خسته شده مدام درحال غرزدن که دیگه خستمونمیتونم.
خودمم دیگه تقریباًازهمه جادیدن کردم واسه همین ، روبه پریامیگم :
- واسه امروزکافیه.فردام هستی بریم برج کاشانه؟
- اره من هستم ولی انگاراویدخیلی دوست نداره
به اویدکه باکلافگی داره اطراف ودیدمیزنه نگاهی میندازم ومیگم :
- اگه قبول کنه میزارمش پیش مامان
- اره فکرخوبیه
درحال صحبتیم که شایان دوباره جلومون سبزمیشه
سلامش ازطرف من وپریابی پاسخ میمونه وسعی میکنیم باندیده گرفتنش ازش دورشیم
امااون انگارقصدکوتاه اودن نداره.چراکه پشت سرمون درحرکته ومدام داره حرف میزنه
- پرین هرکاری بخوای میکنم.هرچی بگی قبوله.فقط منوببخش
سرجام متوقف شدم.هرکاری...این حرفش میشه یه جرقه توی ذهنم...متوجه دلیلش نیستم...اصلاًچرابعدازاین همه مدت...بازچه نقشه ای
کشیده...من که فقط اومدم دنبال ارامش پس جرابایدشایان وببینم...خدایاحکمت کارات چیه؟...گیجم به خدا
ذهنم درگیرچندتاکاراماالان وفرصت مناسبی نیست ...
- پرین بهتره بریم
صدای پریامنومتوجه وضعیتم کرد.متاسفانه توتمام مدت فکرکردنم توچشمای شایان زل زده بودم.
بدجورگندزده بودم.چراکه این زل زدنم باعث شده بود...احمق فکرکنه رامش شدم.واسه اینکه بهش بی توجه باشم.راهموکج کردم وبه سمت یه
تاکسی حرکت کردم.بریاواویدم به دنبالم جرکت کردن.برای تاکسی دست تکون دادم وبی توجه به التماسای شایان به سمت خانه حرکت کردیم.
توتاکسی سفقط صدای ضبط راننده بودکه به گوش می رسید.
خداروشکرکوچیکیه شهرباعث میشدخیلی زودبه خونت برسی.
پریاکلیددروانداخت وازمن خواست که قبل ازخودش داخل شم.به محض ورودم به حیاط چشمم خوردبهشیرین.که داشت کنارحوض قدیمی
دستاشومیشست.باصدای بسته شدن درمتوجه مامیشه.بالبخندی به لب درحالیکه داره دستاشوباگوشه دامنش خشک میکنه خودشوبه مامیرسونه
- سلام.خوبی گلم؟
romangram.com | @romangram_com