#گلشیفته_پارت_91

با بغض ادامه دادم_دوست داشتم امشب بابا هم بود که به اونم تبریک میگفتم..ولی من که دیگه بابا ندارم به جاش به شما که هفت ساله بابای من شدی تبریک میگم..من من تو این دنیا فقط شماها رو دارم..نمیخوام شماها رو هم از دست بدم..من دوستون دارم..تروخدا شما دیگه تنهام نذارید..

عمو منو کشید تو بغلش و پیشونیم و بوسید و گفت_هیچی نگودختر....تو واسمون مثل هانیه میمونی..تا من هستم نمیذارم هیچکس اذیتت کنه..تا وقتی من زندم مثل کوه پشتتم..

با چشمای به اشک نشسته نگاش کردم و بدون حرف دوییدم تو اتاقم..به در بسته اتاقم تکیه دادم..چشمام و بستم و تصویر محو خونوادم و جلوی چشمام و اوردم..سخت بود ولی شیرین هم بود..

لباسای خیسم و عوض کردم و رو تخت دراز کشیدم..بدنم داغ بود..فکر کنم دارم سرما میخورم..هانی بزور اومد و بردم واسه شام..همه تو حال و هوای خودشون بودن..جو خونه ساکت بود..تا سرم و میووردم بالا چشمام تو چشمای نگران امیر سام میفتاد..

بعد از شام هدیه مو به عمو دادم و رفتم تو اتاقم..

من این همه چشم انتظار موندم بازم میتونم بمونم..خدایا ناشکری نمیکنم..کار من شده انتظار ..انتظار..انتظار..فقط خدایا نذار تو چشم انتظاری بمیرم..

پیام امیر سام اومد..من فقط دل خوشم به امیر و پیاماش و حضور سایه وارش..نوشته بود..

عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست..

عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد که چرا خیس نشد..

امروز مثلا جمعمونه .میخواستیم تا لنگ ظهر بخوابیم ولی دیشب ترانه همدانشگاهیمون زنگ زد و گفت که فردا با استاد مجد فوق العاده داریم..اونم دوتایم..اه.هنوز یه ماه از شروع ترم نگذشته واسمون کلاس جبرانی میذارن.

صبح زود از خواب بیدار شدم و اماده شدم و از اتاق اومدم بیرون.فکر کردم فقط خودم خوابم میاد.هانی که اصلا چشم بسته تو خواب راه میرفت.ایستاده بودم و نگاش میکردم چشم بسته انقد رفت تا رسید به دستشویی و محکم خورد تو دیوار کنار دستشویی چشماش و باز کرد و پیشونیش و مالید و یه لگد محکم زد تو در دستشویی و پاش درد گرفت و گفت_ایشالله بمیری مجد..و رفت تو دستشویی.یعنی واقعا دلم کبابه واسه فرید.من اعتراف میکنم که فرید حروم شد.رفتم صبحانه خوردم با خاله و عمو.عمو سهراب دو سه تا شعبه نمایشگاه ماشین داره. بلند شد و گفت که شب دیر میاد.

هانی هم اومد و چند لقمه خورد.از اشپزخونه اومدم بیرون دیدم حسام بدو بدو رفت تو دستشویی.چش بود این..ایستادم جلوی اینه تو هال و مقنعمو مرتب کردم که دیدم حسام اومد بیرون هنوز در و نبسته بود دوباره دویید داخل.این چکار میکنه رنگش زرد شده بود..رفتم کیفم و از تو اتاق اوردم بیرون که دیدم حسام نشسته در دستشویی و دستش و کنار سرش گذاشته.

هانی اومد و گفت_اه چی میکنی حالمون و بهم زدی؟

حسام_مگه اوردم نشونت دادم که حالت بهم خورد..





هانی_خیلی بیشعوری..

خاله از تو اشپزخونه داد زد_یواش تر بچم یه جمعه میخواد بخوابه ها..


romangram.com | @romangram_com