#گلشیفته_پارت_90

_از کجا فهمیدی اینجام؟

امیرسام_دلت که میگیره میای پیش خونوادت..اینجا واست پر از خاطرست..حالا بریم؟

اروم با امیر زیر بارون قدم میزدم..حس اطمینانی که کنار امیر سام داشتم کمی کمی ارومم میکرد..سرم و گرفتم رو به اسمون..قطره های بارون رو صورتم شلاق وار ضربه میزد..چشمام و بستم و از ته دل گفتم_خدایا شکرت..

بارونمیریزه رو صورتم رو چشمام و من چقد از خدا ممنونم که وقتی دل من گرفت دل اسمونشم گرفت..

که وقتی من مثل ابر بهر گریه کردم ..اونم به ابراش گفت شما هم ببارید..بریزید و گریه گنید..

که وقتی دل من شکست و صداش به اسمون رسید..خدا هم از اسمونش خواست با صدا گریه کنه..که صدای شکستنم غرورم و نشکونه...

که وقتی دنیام سیاه شد..خدا منو قاطی سیاهی شبش کرد

خواست بهم بفهمونه دنیای اونم مثل دنیای من سیاهی داره..که وقتی دلم تنها شد بهم فهموند که خودشم تنهاست و این تنهایی و دوست داره

که وقتی به محبتی دیدم بهم نشون داد که اونم دیده ولی چشماش و بسته...

خدایا تو بزرگی..من چی من که نیستم..

تنهام نذار خدا..دنیام و سیاه نکن...یا منو ببر پیش خودت یا تو بیا پیشم..چون من خیلی تنهام..

ماشین و اورد تو و رفتیم داخل.صدای خاله میومد که میگفت_خدایا چه کنم؟بچم کجا مونده؟این دختر تو این شهر کسی رونداره..

هانیه_مامان جان پیدا میشه..مگه یادت نیست واسه روز مادر هم رفته بود در خونشون.حتما الانم اونجاست.امیر سام پیداش میکنه.

رفتم تو سالن.همشون اونجا بودن و نگران.حسام داشت به بیمارستان مشخصات منو میداد..عمو سهراب عصبی قدم میزد و هانیه خاله رو اروم میکرد..

رفتم جلو سرم و انداختم پایین و گفتم_ببخشید که نگرانتون کردم..

خاله سریع اومد و بغلم کرد و گفت_کجا بودی تو .نصف عمر شدم من.

خاله رو بوسیدم و گفتم_نمیدونم چی شد ..فقط دیدم در خونمونم..

عمو سهراب اومد کنارم .روبروش ایستادم و گفتم_روزت مبارک عمو..


romangram.com | @romangram_com