#گلشیفته_پارت_89
بی هوا میرفتم و تو خیابونا به رفت و امد مردم و تلاششون واسه خریدن هدیه واسه پدراشون حریصانه نگاه میکردم...چقد دلم یه ارامش میخواد..یه ارامش ابدی..چقد دوست دارم قبل از اینکه بمیرم یه بار فقط یه بار دیگه ببینمشون..اخ خدا تو که واست سخت نیست یه دختر و از بیکسی در بیاری..
نمیدونم چقد گذشت ولی وقتی به خودم اومدم که جلوی در خونمون ایستاده بودم.در بزرگ مشکی طلایی خونمون..نمیدونم این خونه الان مال کیه..کسی توش هست یا نه ولی رفت و امدی توش ندیدم..بارون میومد و من خیس از بارون رحمت خدا بودم ..جلوی در خونه ایستاده بودم و با چشمای خیس از اشک به در خونه ای خیره بودم که تموم خاطرات کودکیم توش گذشته بود..
همه صحنه های بچگیم بازیامون با شهاب و شایان شیدا مامان و بابا همه و همه از جلوی چشمم رد میشدن..خدایا چرا فکر کردم که میتونم فراموششون کنم..چرا هیچکس درد منو نمیفهمه..چرا هیچکی درد یه دختر 18 ساله که 7 ساله عزیزتریناش و گم کرده رو نمیفهمه...
با قدمای سست رفتم و نشستم کنار در زیر سایبون و زانو زدم و شمع هایی که واسه تولد بابا بهروز خریده بودم و روشن کردم...53 تا شمع..بابا جونم تولدت مبارک..بابا جون روزت مبارک..بابا کجایی ..کجایی که واست حرف بزنم ..که بهت بگم تو این هفت سال با تموم راحتیام چی از غم دوریتون کشیدم..بابا دارم ذره ذره اب میشم..کجایید پس..بابا بهروز دلت واسه گلیت تنگ نشده..واسه من دخترت گلشیفته ات کسی که واسش همیشه میخوندی..یه دختر دارم شاه نداره صورتی داره ماه نداره..به کس کسونش نمیدم به کسی نشونش نمیدم..به کسی میدم که کس باشه پیرهن تنش اطلس باشه ..ایا بدم ..ایا ندم..
دادی بابا..منو دادی دست تقدیر بی رحمی که باعث شد ازت جدا شم..
بابا مگه نمیگفتی من این دختر و شوهر نمیدم چون طاقت دوریشو ندارم پس کجایی بابا الان 7 ساله منو ندیدی چطور دووم اوردی..
بابا دوست داشتم تو تموم این سالها وقتی از طرف مدرسه میگن ولی ات و بگو بیاد تو باهام بیای نه عمو سهراب..بابا میدونی واسه یه دختر درد بی پدری یعنی چی..بابای گلم امشب تولد 53 سالگیته ..بابا امشب جشن گرفتید..بابا امشب یادم هستی ؟امشبم مثل چند سال گذشته بی من کیک تولدت و بریدی..بابا من بی تو چکار کنم..اخ خدا مگه یه دختر چی میخواد جز ناز کشیدن باباش..منم دوست داشتم امشب که میای خونه روزت و بهت تبریک بگم ..بابا چرا شمع هایی رو که واست روشن کردم فوت نمیکنی؟چرا پیشم نیستی؟چرا سهم من همیشه تو این دنیا این همه تنهاییه..بابا جون تولدت مبارک..انشبم مثل سالهای پیش من به جات شمع های تولدت و فوت میکنم..
شمع ها رو فوت کردم و اروم گفتم_بابا جونم ..میدونی کادوی من بهت چیه؟فقط از خدا میخوام هر جای دنیا که هستی حتی اگه سالهای دیگه هم من کنارتون نبودم همیشه سالم باشی و سایت بالا سر شهاب و شایان و شیدا باشه..اینجا من یه خونواده دارم ولی اونا فقط تو مامان و دارن..بابا دوستت دارم..خیلی..
_مطمئنم اونم دوستت داره...
برگشتم عقب .امیر سام به درخت کنار خونه تکیه داده بود..پس حتما حرفامم شنیده..
اشکام و با دست پاک کردم و گفتم_از کی اینجایی؟
امیر سام_از اول درد و دلات.سبک شدی؟
دوباره بغض نشست تو گلوم و گفتم_تو این سالها اینجوری اروم شدم...
امیر سام_همیشه بهت افتخار کردم..تو دختر صبور و مقاومی هستی گلی..تو این هفت سال بدون خانوادت زندگی کردی..درسته ماکنارت بودیم ولی خونواده چیزی نیست که بشه براحتی ازش گذشت..مطمئنا اونا هم امشب تنها ارزوشون این بوده که تو کنارشون باشی..
_دوست دارم ببینمشون..با اینکه چهره هاشون داره تو ذهنم کمرنگ میشه ولی فکر کنم اگه ببینمشون بشناسمشون..شاید قلبم کمکم کنه..
امیر سام اومد جلو و گفت_بابا گفته کادوهام و باز نمیکنم تا گلی بیاد..
_معذرت میخوام..نگرانتون کردم..
امیرسام_مامان خیلی نگرانته..حالش خوب نیست..
romangram.com | @romangram_com