#گلشیفته_پارت_88

خنديد و گفت_حالا هم سه تاشون رو تخت بيمارستانن..با فريد و باباي مريم هماهنگ كردم بي سرو صدا ازش شكايت كنن...فقط..فقط خواستم بدوني..ديگه مزاحمت نميشه..خيالت راحت..

هنوز سرم پايين بود و بدنم داغ كرده بود..

اخرين چسب و زدم و گفتم _تموم شد..

اروم دستش از دور مچم باز شد ..بلند شدم كه گفت_گلي..

بدون اينكه برگردم سمتش ايستادم كه گفت_منو..ميبخشي؟

اروم گفتم_ازت دلگير نبودم كه ببخشمت..اميدوارم منظورم و فهميده باشي؟

اينو و گفتم و از اتاق زدم بيرون.رفتم تو دستشويي و شير اب و باز كردم و به تصوير رنگ پريده خودم خيره شدم..سردي اب گرمي بدنم و اروم كرد..الان وقت فكر كردن به حرفاي اميرسام نبود..

اومدم تو اتاق ولي امير نبود. .وسايل و جمع كرده و رفته بود..به در اتاقش نگاه كردم..چراغش روشن بود..يه مسكن و ليوان اب گذاشتم پشت در و در زدم و رفتم تو اتاقم..

رو تختم دراز كشيدم و بوي تن اميرسام و به مشام كشيدم..گذاشتم بوي تنش رو تنم بشينه..

امشب چه خواب راحتي برم..هنوز چشمام گرم نشده بود که پيام اشتي دوبارمون اومد..نوشته بود_

دوستت دارم هايت را به كسي نگو..نگه دار براي خودم..

من جانم..را برايش كنار گذاشتم..

چقد امروز دلم گرفته..مطمئنم روز خوبی رو در پیش ندارم..سه هفته از اون مشکلات و اون شب قشنگ گذشته و رابطه من و امیر سام مثل گذشته شده..امیر دوباره شده مهربون حامی و البته با رفتاری کاملا عاشقانه ولی یواشکی..جای زخمش خوب شده..از فرشاد شکایت کردیم و افتاده دست قانون و جالب اینجاست که دو مورد شکایت دیگه هم داشته که یکیشون اخاذی بوده..یعنی فقط خدا بهمون رحم کرده بود..مریم هم با این موضوع کنار اومده و فراموشش کرده ..معلومه که خیلی هم وابسته اش نبوده..فقط دختر و احساساتش..هانی با فرید سرگرمه..از موقعی که این دوتا عقد کردن فرید شرکت بند نمیشه..سر و ته اش و بزنن اینجاست یا بیرونن..امیر سام هم مجبوره جور فرید و تو شرکت بکشه..حسام همچنان مشکوک میزنه و مطمئنم که یه دختر تو زندگیشه..ما هم امتحانامون و دادیم و الان یه چند روزی استراحت داریم تا ترم بعد..

امروز یه غم بزرگ رو دلم نشسته..یه چیزی که با هیچ محبت و نگاه گرمی اروم نمیشه جز نگاه صاحبش..امروز..امروز ..روز پدره..ومن..منی که هفت ساله نتونستم کسی رو بابا صدا کنم نمیدونم تو همچین روزی تکلیفم چیه..خدایا بی پدری خیلی سخته..وقتی که مجبوری این روز و 24 ساعت تمام تحمل کنی خیلی عذابه..

دیروز با هانی رفتیم و واسه عمو هدیه خریدیم..من یه ست چرم کمربند و کیف خریدم..ولی..تو بازار همش چشمم به چیزایی میخورد که ارزوم بود واسه بابا بخرم..کاشکی منم یه بابا لنگ دراز داشتم ..حداقل محبتش و از راه دور حس میکردم..مگه دخترا دوست ندارن واسه باباشون هدیه بخرن و خوشحالشون کنند..مگه من چی از بقیه کمتر دارم..کاشکی حداقل میدونستم زندست یا نه..شاید اگه از حال و روزش خبر داشتم راحت تر کنار میومدم..ولی بدتر از اون اینکه..امروز بجز روز پدر مصادف شده با تولد بابا..

روز تولدش و خوب یادمه وقتی من و مامان واسه با کیک خونگی درست میکردیم و من سرتا پا اردی شمع ها رو میچیدم و شب هممون منتظر اومدن بابا میشدیم و من تا بابا میومد غافل از اینکه میخواستیم بابا رو سوپرایزش کنیم میپریدم بغل بابا و لپش و یه ماچ دخترونه میکردم و با لحن لوس دخترونم میگفتم_بابا جونم تولدت مبارک..واست کیک درست کردم..بابایی خودم درست کردموومامان فقط یه کوچولو کمکم کرد..اخه خدا من امسال خودم و واسه کی لوس کنم ..واسه کی کیک درست کنم..به کی بگم تولدت مبارک..

کاشکی یکی بود که من و اروم میکرد..

خاله واسه شام غذای مورد علاقه عمو رو درست کرده بود.غروب بود و من دلم حسابی گرفته بود..طاقت تو خونه موندن و نداشتم.مخصوصا که هوا هم نم نم بارون داشت..اماده شدم و کیفم و برداشتم و قایمکی از خونه زدم بیرون.


romangram.com | @romangram_com