#گلشیفته_پارت_86

سنکوپ کردم.گلی نمیدونی وقتی بیهوش دیدمت چی کشیدم اصلا حواسم به حال خراب امیر سام نبود..شانس اوردیم بابا و حسام خونه نبودن..مامان هی سوال پیچم کرد که این دختر چشه؟کی به این روز انداختتش؟

منم الکی گفتم یه نفر تو دانشگاه مزاحمت شده و تو هم ترسیدی و ول کردی اومدی خونه..اصلا نفهمیدم چی میگم..

مامانزنگ زده بود دکتر شاپوری اومده بود بالا سرت و معاینت کرده وگفته بود فشارت افتاده و ضعف کردی..واست سرم و ارامبخش زده بود..مامان که رفت بیرون امیر سام اومد تو نشست بالا سرت.گلی باورت میشه امیر پسر مغروری که واسه هیچکس اشک نمیریخت تو چشماش اشک نشسته بود..بهش گفتم _امیر تو گلی و ...

که بلند شد و گفت_مراقبش باش..و رفت و از خونه زد بیرون..





گلی امیر دیوونته..نمیگه ولی من امروز فهمیدم که حسابی عاشقه..

گاهی چقد سخته شناختن چند تا احساس مختلف..چقد هضمش واسم سخته..چقد گیجم..چقد نگرانم ..احساس پوچی و تنهایی میکنم..

حماقت که شاخ و دم ندارد..حماقت یعنی من که انقدر میروم تا تو دلتنگ من شوی..خبری از دلتنگی تو نمیشود...برمیگردم چون من دلتنگت میشوم..

اون شب تا نزديكاي صبح بيدار موندم كه ببينم اميرسام مباد خونه يا نه...نيومد..چشمم به در خشك شد ولي نيومد..چقد انتظار كشيدن سخته...چشم براه بودن عذاب اوره..صبح با اميد ديدن اميرسام چشم باز كردم ولي نبود هاني گفت از ديشب نيومده..دلم گرفت..واسه چي نمياد؟مگه نگفت بهم بد كرده الان كه داره بدتر ميكنه..مگه عذاب وجدان نداشت...پس كوش..چرا نيست كه ارومم كنه..چرا نمياد تا با چشماش ارامش به دلم بريزه..چرا ازش دلخور نيستم..چرا بابت حرفا و تهمتا و سيلي كه خوردم عصباني نيستم؟

تموم روز و به بهونه ضعف و خستگي تو اتاقم بودم هاني كنارم بود و نميذاشت احساس تنهايي كنم..فرشاد ديگه پيام نداده..فكر كنم شرش كنده شد..شب شد و بازم اميرسام نيومد..اين بغض لعنتي واسه نبودن و نديدن امير داره خفم ميكنه..چرا نمياي امير چرا تو اين شرايط كه به ارامش حضورت نياز دارم تنهام گذاشتي؟چرا نمياي كه اين بغض دست از سرم برداره..

لبخند بد نيست..خنده خوبه...قهقهه عاليه..

حتي گريه هم خوبه و ارومت ميكنه اما..امالعنت به بغض...

تو اتاقم نشسته بودم و به عكس چهار نفره خودم و هاني و حسام و اميرسام نگاه ميكردم..من و هاني نشسته بوديم و اميرسام بالاسر من ايستاده بود و حسام بالاسر هاني.

امير هميشه پشتم بودي..هميشه پناهم بودي..پس چرا نيستي..چرا الان كه بهت احتياج دارم نيستي..

تو فكر و خيالات خودم غرق بودم كه در با شدت باز شد..از چيزي كه ديدم قلبم به درد اومد..اميرم اومده بود..اميرسام من..مرد شبهاي روياهام..كسي كه با ديدنش همه غم عالم از يادم ميرفت..ولي..ولي صورتش خوني بود..با ترس از جام بلند شدم و با ناله گفتم_امير..

اومد داخل و در و بست و به در تكيه داد..حالش خوب نبود..دكمه اول لباسش كنده بود..نشست سرزمين..با ترس رفتم بالاسرش و گفتم_امير..اميرچته؟چي شده؟كي اين بلا رو سرت اورده؟

يه خنده محو اومد رو لبش و گفت_دختر اروم..يكي يكي..


romangram.com | @romangram_com