#گلشیفته_پارت_85

پیرمرد همسایه الزایمر دارد..امروز بیخودی شلوغش کرده بودن..او فقط یادش رفته بود از خواب بیدار شود..دلم کمی الزایمر میخواهد..





چشمام و که باز کردم هانیه بالاسرم بود و من تو اتاقم بودم..چشماش بخاطر گریه زیاد قرمز شده بود تا منو دید چشماش دوباره اشکی شد و پیشونیم و بوسید و گفت_قربونت بشم بیدار شدی؟خوبی؟

سرم و تکون دادم که یعنی اره ولی سرم درد گرفت.

_سرم درد میکنه..

هانی_عزیزم افتادی سرت خورد به زمین..چیزیت نیست.الان خوبی؟

_اره.

هانی_این چکاری بود کردی؟میدونی چقد دنبالت گشتیم؟

_امیر دیگه منو نمیخواد...اون باورم نداره..

هانی_چرا چرت میگی؟

_مگه ندیدی چی گفت..مگه نشنیدی..با اون اراجیفی که فرشاد گفت..

هانی_اصلا تو چرا ول کردی رفتی؟

_میموندم که چی؟طعنه هاش و میشنیدم یا نگاه پر از نفرتش و میدیدم؟

هانی_من واسش توضیح دادم...

با تعجب نگاش کردم که گفت_چیه؟انتظار داشتی تا اخر عمر فکر کنه تو یه دختر هرزه یی که سرگرمیت دوست شدن با پسراست و کارت دور زدن دوستات و قاپ زدن نامزداشون..اره..اصلا میدونی فرشاد چه چرت و پرتایی تحویل امیر سام داده بود ..فکر میکنی واسه چی انقد داغ کرده بود..بهش همه چی رو توضیح دادم..جریان مریم و عاشقیش و نگرانیش و نقشه تو و کثیف بودن فرشاد و جریان نامه ها رو همه چی رو بهش گفتم..شوکه شد..عصبی شد..فریاد میزد..گلی خیلی واسم سخت بود شکستن امیر و ببینم..تو نگاهش عذاب وجدان بود همش میگفت_بد کردم..بد کردم..

اومد تو ماشین که باهات حرف بزنه ولی تو نبودی..همه جا رو گشتیم..اون اطراف دانشگاه بیمارستانای اون سمت..هیچ جا نبودی..تا اینکه به عقل ناقصمون رسید زنگ بزنیم خونه که مامان گفت بیهوش در خونه پیدات کرده..

نمیدونی با چه سرعتی رانندگی میکرد همش زیر لب حرف میزد که یهو داد زد_همش تقصیر منه...


romangram.com | @romangram_com