#گلشیفته_پارت_84

خدایا تنها نذار ...دلی رو که هیچکس دردش رو نمیفهمه...





امیر انقد عصبی بود که با خشم رفت سمت فرشاد و یقش و گرفت و جوری چسبوندش به درخت کنار خیابون که صدای مهره های کمرش و شنیدم..با نفرت نگاش کرد و مشتش و چنان خوابوند تو فکش که صورتش یه ور شد و پرت شد سر زمین.رفت بالا سرش و با دستش فکش و محکم گرفت و با دندونای منقبض شده بهش گفت_نمیدونم چقد داری راست میگی .. همونقدرم میدونم که بی تقصیر نیستی..ولی ..

بلند شد ایستاد و با پا کوبید تو پهلوش و گفت_زدم چون گریه گلی رو در اوردی..





و بدون اینکه نگامون کنه با فریاد گفت_سوار شید...

من چشم دوخته بودم به قیافه مچاله شده فرشاد و دلم یکم فقط یکم روشن شد که امیر نگران نگرانیم بوده..هانی دستم و گرفت و سوار ماشین شدیم..

هانی پیش من عقب نشسته بود.امیر عصبانی فقط پاش رو پدال گاز بود و از بین ماشینا ویراژ میداد و گاز میداد..

حالت تهوع گرفته بودم..ضعف داشتم..امیر عصبانی بود باید ارومش میکردم.

بانگرانی گفتم_امیر...

که با صدای بلند گفت_نشنوم صدات و...

چشمام و بستم..هانی دستم و گرفت و ماشین با ترمز صدا داری ایستاد.

چشمام و باز نکردم .صدای در ماشین اومد و امیر گفتن هانی و دوباره صدای در اومد و پیاده شدن هانیه وبازم چشمام بسته بود..

چقد بیکسیم اینجا داره اذیتم میکنه..اگه من یکی و داشتم..اگه بابا داشتم اون نمیذاشت این همه بلا سرم بیاد..اگه شهاب یا شایان بودن فرشاد هیچ غلطی نمیتونست بکنه..چقد بیکسی سخته..بی همدمی سخته..بی پدر و مادر بودن سخته..در و باز کردم و پیاده شدم..هانی داشت با امیر حرف میزد یه چیزایی میگفت..امیر دستش تو موهاش بود و به جایی خیره بود..رفتم..جای من اینجا نبود..دیگه امیر منو نمیخواد..نمیدونم چقد پیاده رفتم چه مسیری رفتم چطوری رفتم با کی رفتم فقط وقتی به خودم اومد جلو در خونه بودم و هوا تاریک بود..ضعف داشتم بدنم میلرزید چشمام و ستاره های سیاه گرفته بود..زنگ زدم در باز شد و دنیا دور چشمام چرخید و دیگه چیزی نفهمیدم..






romangram.com | @romangram_com