#گلشیفته_پارت_81

يه قدم اومد جلو و گفت_اشتباه ميكردم..نميخواستم..نميخواست م به اين روز بيفتي.

_داري واسم برادري ميكني؟

نگاهش غمگين شد.خيره شد به چشمام و گفت_هيچ وقت نخواستم برادرت بشم..هيچوقت..

يهو جنون گرفتش و عصبي لگد زد به ميز تلفن و هرچي رو ميز بود ريخت سرزمين.چشمام و از ترس بستم.

با همون عصبانيت وحشتناكش اومد جلو و يقه لباسم و گرفت تو مشتش و صورتش و اورد نزديك صورتم و گفت_عارم ميشه تو خواهرم باشي..

همون موقع صداي خاله اومد كه گفت_بچه ها كجاييد..

يقه لباسم و ول كرد و با نفرت نگاهش و ازم گرفت و رفت تو اتاقش.

نگير نگات و امير..ميميرم..بخدا ميميرم..امير اشتباه ميكني..خدايا اون ديگه من و نميخواد. .حماقت كردم خدا حماقت..

خدايا خرد شدنش و ديدم..خودم به درك خودم و احساسم و قلبم كه شكست به درك..خدا اميرم..

چه حرف بي ربطيست كه مرد گريه نميكند..

گاهي انقدر بغض داري كه فقط بايد مرد باشي تا بتوني گريه كني...

تمام اين روزا با ترس و وحشت ميگذره.حالم از خودم و اين زندگي كوفتي بهم ميخوره..حالا كه فكر ميكنم ميبينم ما ميتونستيم جور ديگه فرشاد و امتحان كنيم..ولي حالا حسابي گيج و سردرگمم...حرفاي اون روز اميرسام تموم احساساتم و فكر و خيالام و ريخته بهم..اون خيلي عصباني و ناراحته..بعضي وقتا ميگم برم همه چي رو واسش توضيح بدم و بگم كه بيگناهم ولي نفرت چشماش پاهام و سست ميكنه..اگه واقعا من و دوست داشته خيلي واسش سخت بوده كه بفهمه يه پسر عوضي به عشقش نامه عاشقانه ميده..اون اشغال با اون نامه لعنتيش ابرو واسم نذاشته..من كه خودم خوندمش فقط عرق ريختم واي به حال اميرسام..

ديگه نه باهام حرف ميزنه نه حتي نگام ميكنه و بدتر از اون قطع شدن پياماي شبونشه..تو اين دوسه روز انگار هوارو ازم گرفتن..كاشكي ميفهميد همه زندگيمه..كاشكي ميفهميد وقتي نگاش و ازم ميگيره مثل مرگ تدريجيه واسم..به مرگ اروم..اصلا خونه نيست شب تا صبح خودش و تو شركت حبس ميكنه. .خيلي داغونه..خيلي..

ديروز قلبم شكست وقتي به طعنه به هاني گفت_دخترايي مثل فتانه صد شرف دارن به ادماي دروغگو و متظاهر..

صداي تيكه تيكه شدن قلبم و شنيدم..نميدونم واقعا حقمه اين همه حرف و طعنه رو تحمل كنم ولي ميگم بيخيال بذار بگه و خالي شه. .شايد اينجوري اروم شد..

ميترسم گوشيم و خاموش كنم دوباره واسم نشونه بفرسته در خونه..مريم بيچاره هرروز زنگ ميزنه ومعذرت خواهي ميكنه.ميگه به بابام گفتم ولي نه نشوني از فرشاد داره نه ضامني..خطشم كه از اين سه تومنياست..هيچي ازش نداريم كه ازش شكايت كنيم و كسي نفهمه..اون عوضيه بي نشونه بي كس و كار خيلي زرنگ تر از اين حرفاست..هاني هم از زندگيش افتاده ولي هيچكس نميتونه درك بكنه عمق غم منو..غمي كه همش واسه خاطر غم اميره..واسه اعتمادي كه امير بهم داشت و الان نداره. .واسه حس ناگفته اي كه بينمون بود و الان داره نيست ميشه..

ديشب انقد هاني باهام حرف زد و دلداريم داد تا راضي شدم بيام دانشگاه و سر كلاسام چون حسابي عقب افتاده بودم.

با هاني رفتيم كلاس ومن با ترس ساعت ا ول و گذروندم همش ميترسيدم كه فرشاد برسه و ابروريزي راه بندازه.


romangram.com | @romangram_com