#گلشیفته_پارت_80
هاني_فرشاد فرستاده.
_ف..فرشاد..واسه چي؟
هاني جعبه رو گذاشت رو ميز و بازش كرد.توش پراز گلاي قرمز خشكيده بود و يه كاغذ كوچيك تا شده كه توش نوشته بود...تقديم به عشقم گلشيفته..از طرف فرشاد.
خدايا داره چكار ميكنه؟
هاني افتاد رو مبل و گفت_ابروت و نشونه رفته...
شب شكست..پيمان شكست..عهدي شكست..قلبي شكست....از شكست هر شكستي بر دلم اهي نشست..
نميدونم چرا اينجورر شد..همه چي داشت خوب پيش ميرفت كه اوضاع اينطور بهم ريخت.مريم وقتي فهميد عصبي شد زنگزد به فرشاد و سر فحش و كشيد بهش ولي فرشاد اولش فقط سكوت كرد و بعد پوزخند زد و گفت_فكر كردين فقط خودتون بازيگريد..اتفاقا من نقش عاشقا رو خيلي خوب ميتونم بازي كنم..تو كه ديگه بهتر ميدوني عزيزم..
اه خدا بعضيا چقد ميتونن وقيح باشن.داره با ابروم و زندگيم بازي ميكنه..واسم پيام داده كه اگه پيشنهادم و قبول نكني و باهام نباشي اونم يك سال تمام كاري ميكنم كه حتي روت نشه خودت و تو اينه نگاه كني..ميدوني كه دختري كه خونواده نداشته باشه و انگ هرزگي بهش بزنن چي نصيبش ميشه؟
از ترس اين ديوونه ميترسم از خونه بزنم بيرون.من و هاني و مريم حال روحيم اصلا خوب نيست جوريكه فريد از دست هاني عصبي شده بود.گوشه گير شدم و حالم دست خودم نيست.امروز واسم پيام تهديد فرستاده كه اگه نرم پيشش يه نشونه واسم ميفرسته.چكار كنم خدا؟حتي تو خوابم نميذارم دستش بهم بخوره...تو فكرم با حسام حرف بزنم..با عمو كه روم نميشه با اميرم كه اصلا نميخوام بفهمه و خاله هم كه مشكل قلبي داره و ميترسم بهش بگم..اره امشب با حسام حرف ميزنم اون منطقيه..حتما كمكم ميكنه..
تو خونه تنها بودم. نشسته بودم تو اشپزخونه و به بخار چاييم خيره بودم كه صداي كوبيده شدن در سالن و شنيدم..و بعد از چند لحظه قامت كشيده امير سام و تو درگاه اشپزخونه ديدم.با ديدن عصبانيت صورتش و نفس كشيدناي عصبيش با ترس از جام بلند شدم..خيره شده بودم به چشماي سرخ از عصبانيتس كه چشمم به كاغذ مچاله شده تو دستش افتاد..پاهام سست شد..قلبم از حركت ايستاد..نشونه..
پاهام بي جون شدن و افتادم رو صندلي.
امير با قدماي بلند و محكم خودش و رسوند بهم و بازوم و كشيد و هلم داد از اشپزخونه بيرون.داشتم كله پا ميشدم كه خودم و گرفتم.با ترس گفتم_چته امير.چكار ميكني؟
يهو فرياد زد_خفه شو..حالم ازت بهم ميخوره..ميفهمي..متنفرم ازت..
چشمام پر از اشك شده بود و با بغض گفتم_مگه چكار كردم؟چرا اينطوري ميكني؟
كاغذ مچاله شده رو انداخت جلوي پام و با حرص گفت_بگير..بگير بخون..واسه شماست..جناب عاشق فرستاده..چقد احمق بودم فكر ميكردم تو با بقيه فرق داري..چقد ساده بودم..چرا گلي..چرا خواستي اينجوري بشكنم؟
با گريه گفتم_امير اشتباه ميكني.
romangram.com | @romangram_com