#گلشیفته_پارت_79

هاني_جون به لبم كردي.امير چيزي گفته؟د بنال بينم.

_فرشاد زنگ زد..

با ترس و تعجب خيره شد بهم.

هاني_خب؟

_از ديروز داره پيام ميده و تهديد ميكنه..امروزم زنگ زد.

هاني_چي گفت؟

بغضم و قورت دادم و گفتم_ميگفت..ميگفت..من پول دارم به اندازه خوش گذرونيه اين چند وقتم از باباي مريم گرفتم..پول نميخوام...هاني. .گفت..گفت..بايد باهام باشي..اون اشغال عوضي گفت_خوب ميدوني تو كارم حرفه ايم..ازت پول نميخوام فقط بايد با من باشي..يك سال.

هاني پاهاش سست شد و نشيت رو زمين.

هاني_خاك برسرم..به مريم گفتي؟

_حواب نداد.

هاني_به امير بگيم؟

_ديوونه شدي.اين همه جلوي خودم و گرفتم و كم محلياش و تحمل كردم كه نفهمه چه غلطي كردم...هاني اين پسره رواني شده...نميدوني چطور حرف ميزد..ميگفت من كس و كاري ندارم و از چيزي نميترسم..تو بايد نگران ابروت باشي..ميترسم هاني..

هاني دستام و گرفت و گفت_غلط كرده..اون بيكس و كاره ما كه نيستيم..ادمش ميكنيم.

گوشيش و دراورد و شماره مريم و گرفت و بعد از چند لحظه گفت_مريم هرجا هستي پاشو بيا..بيا حالا ميگم..فرشاد زنگ زده به گلي و تهديدش كرده...جيغ نزن ميگم..حالا بيا..

من و هاني تو خونه تنها بوديم.نيم ساعت گذشت كه زنگ و زدن.هاني رفت در و باز كنه منم تو سالن نشسته بودم كه هاني اومد.

_پس مريم كو؟

هاني رنگش پريده بود و يه جعبه دستش بود.

_اين چيه؟


romangram.com | @romangram_com