#گلشیفته_پارت_78
چشماش غمگين شد..نگاهش اروم و پشيمون شد.لعنت به من..نبايد با غيرتش بازي ميكردم فكر نميكردم انقد ناراحت و عصبي بشه.چشماش پراز رگه هاي قرمز بود.رگ گردنش زده بود بيرون.هنوز دستم رو دهنش بود. تند تند نفس ميكشيد.
فاصلمون كم بود..زل زد به چشمام..احساس كردم ميخواد چيزي رو بهم بفهمونه احساس كردم بغض داره..خيره بوديم بهم.سرش و اورد جلو..جلو و جلوتر.چشماش و بست و اروم پيشونيش و چسبوند به پيشونيم.موهام اطراف صورتم و گرفته بود..داغي صورتش بدن يخ زدم و گرم ميكرد..چشمام و بستم و دستم و از رو دهنش برداشتم..نميتونستم از سرجام تكون بخورم..يه عمره دنبال همچين جايي بودم..پر از ارامش و امنيت.
تو همون حالت با صداي گرفته گفت_خستم گلي..خستم..
نميدونم چقد گذشت كه به خودش ا مد و ايستاد..
هنوز اخم به پيشونيش بود و رفت تو غالب عصبي خودش.
سرش و انداخت پايين و يه دستش و گذاشت تو جيب شلوارش و اون دستش و اورد بالا و كامل جلوي صورتم گرفت و به صورت تاكيدي گفت_ديگه نميخوام ببينم جلوي هر كس و ناكسي ميرقصي..جلوي هيچكس..ميفهمي؟
سرش پايين بود و من نگاهش ميكردم..از نگاه كردن بهش سير نميشم..هيچ وقت..سرم و اروم تكون دادم كه يعني بله.
نگام كرد زل زد تو چشمام و بدون هيچ حرفي رفت.
وقتي رفت تازه به خودم اومدم.رو ديوار جاي مشتاي ورزشكاريش بود..به كف دست چپم نگاه كردم..دستم و اوردم بالا و روش و بوسيدم..امير..از نگاهت خوندم دوستم داري..مطمئنم..ولي چرا حرف نميزني..چرا اينهمه سكوت..؟
چه رابطه ايست بين گلوي تو و چشم من...
تو بغض ميكني و چشمان من خيس ميشود...
از ترس داشتم سكته ميكردم به خودم ميپيچيدم و بدنم ميلرزيد.چمباته زده بودم يه گوشه و به گوشي موبايلم خيره بودم..بغضم تركيد و زدم زير گريه...من..من..واي خدا بايد چكار كنم..هيچكس خونه نبود..هاني با فريد بيرون بود و مريم هم جواب نميداد..چقد احمق بودم كه فكر ميكردم همه چي تموم شده..حالا بايد چكار كنم..
خدايا يه راهي جلو پام بذار...از ديروز فرشاد عوضي داره واسم پياماي تهديد اميز ميفرسته..بار اول كه پيام داد محل نذاشتم ولي تا شب هريه ساعت يه بار يه پيام ميفرستاد و چيزايي مينوشت كه حتي ميترسيدم بهش فكر كنم و كاري باهام كرد كه تا صبح خوابم نبرد...امروز از صبح هيچي نفرستاد و منم خوش خيال فكر كردم خواسته بترسوندم ولي يه ساعت پيش دوباره زنگ زد..بار اول و دوم جواب ندادم كه اس داد اگه جواب ندي زنگ ميزنم خونه..كه اي كاش جواب نميدادم..
دو ضربه به در خورد و در باز شد.هاني بود.
هاني_گلي چرا اينجا تو تاريكي نشستي؟
چراغ و روشن كرد و منو ديد كه گوشه اتاق نشستم و صورتم سرخ از گريه است.
با وحشت اومد جلو و گفت_چي شده گلي؟چته.واسه چي گريه ميكني؟
رفتم تو بغلش و زدم زير گريه.
romangram.com | @romangram_com