#گلشیفته_پارت_73
سكوت ماشين و ارامبخش باعث شد كه بخوابه.درخونشون باباش ا ومد و بردش داخل.تا حدودي واسش جريان و گفتيم و خيالش و راحت كرديم كه الان خوبه.خواستم پيشش بمونم كه باباش گفت عمش هست و نگرانش نباشيم.
تا رسيديم خونه از سردرد داشتم ميمردم.دلم واسه مريم كباب بود.خيلي نگرانش بودم.
اميرسام امشب زود اومده بود و شام و با ما خورد.بازم بي محلي و بيتفاوتي و بازم سكوت...
هاني حواسش به ما دوتا بود.كاشكي ميدونستم ته اين رابطه چي ميشه؟
بعد از شام سردرد و بهونه كردم و رفتم كه بخوابم.درواقع منتظر پيام اميرسام بودم.ولي انگار امشب نميخواست ارومم كنه.انقد امشب به خودش و حضورش و حتي پيامش نياز داشتم كه اگه تا دو دقيقه ديگه نميفرستاد ميرفتم در اتاقش و ميزدم و ميگفتم_نامرد پس سهم تنهايي من چي ميشه؟
ولي فرستاد.نوشته بود_
تمام خوبيه حس مالكيت اينكه از كسي كه دوسش داري بپرسي تو مال كي هستي؟
و اونم بدون معطلي بگه_فقط مال تو...
كاشكي ازم ميپرسيد..كاشكي ميپرسيد تو مال كي هستي؟اونوقت بي معطلي ميرفتم تواغوشش و ميگفتم_معلومه..مال تو...
امروز جشن عقد هانيه است. ..خيلي خوشحالم چون هانيه خيلي خوشحاله..خيلي. احساس ميكنم اصلا اينجا نيست..همش خنده رو لباشه.صبح فريد اومد دنبالش و با هم رفتن ارايشگاه.خيلي اصرار كرد باهاش برم ولي اگه منم ميرفتم خاله دست تنها ميشد.قراره جشن همينجا خونه عمو سهراب باشه.تو حياط و چراغوني كردن و ميز و صندلي چيدن.تو سالن هم همينطور.ميز و صندلي گذاشتن و سالن اصلي و از اتاقا و بقيه خونه جدا كردن.
مريم حالش بهتر شده.بعد از اون شب تا دو سه روز تو خودش بود و حرف نميزد ولي بعد از اون يه دفعه عوض شد و گفت_تصميم گرفتم فراموشش كنم..ميگفت از خودم بدم مياد كه حاضر شدم دل به هر كس و ناكسي ببندم اونم بخاطر تنهاييم..بعد با خودم گفتم يعني منم واسه خاطر تنهاييمه كه به امير دل باختم؟ولي نه من ذره ذره دل به اميرسام دادم..هفت سال.
فرشاد بعد از اون اتفاق سراغ مريم رفت ولي باباش از مغازه هم انداختش بيرون و به بهونه كار كردن تو اين مدت پنج ميليون پول بهش داد كه بره رد كارش.تا الانم كه مشكلي پيش نيومده.
اميرسام هنوزم همونطوره..خنثي و بي حرف.ديگه دلم داره از دستش ميتركه...مخصوصا امروز.هاني بهم اصرار ميكرد كه برم باهاش ارايشگاه ولي من قبول نميكردم كه اميرسام نه گذاشت نه برداشت گفت_ول كن هاني..بعضيا بلدن چطور دلبري كنن...نگرانش نباش.كاربلده.
يعني تا چند لحظه گيج از حرفش بودم.هاني خجالت زده نگام ميكرد.بغضم و قورت دادم و گفتم_نميري..فريد دمه دره ها؟
هاني_ادمش كن گلي..
و رفت.دلش خوشه..فعلا كه خان داداش ايشون داره من و ادم ميكنه.ولي...ميدونم چكار كنم.دارم برات اميرخان..امشب كاري ميكنم اتيش بگيري..به من ميگن گلشيفته..
دوتا خانم اومده بودن كمك خاله.گردگيري و شستن ميوه ها چيدن شيريني و يه سري كاراي ديگه. منم تو اشپزخونه كمكشون ميكردم.شام و از بيرون سفارش داده بوديم و يه گروه اومده بودن سفره عقد و بچينن.يه قسمت از سالن و گرفته بودن.رفتم و يه گوشه ايستادم نگاشون ميكردم.كارشون قشنگ بود.يعني سفره عقد من چه شكليه؟هووم..بيخيال.ظهر بعد از نهار وقتي خاله ديگه كاري نداشت رفتم و دوش گرفتم و اماده شدم.لباسام و وسايلم و جمع كردم و رفتم پيش حسام.با گوشيش صحبت ميكرد ايستادم تا حرف زدنش تموم بشه.
حسام_جانم گلي؟
romangram.com | @romangram_com