#گلشیفته_پارت_74

_حسام داداش من دارم ميرم ارايشگاه تو همين كوچه خودمون.پياده ميتونم برم فقط برگشتنه با او ن قيافه نميتونم بيام.مياي دنبالم؟

حسام_اين سواله ميپرسي؟خب معلومه.حالا هم بريم خودم ميبرمت.

_نه الان ميتونم برم.

حسام در حالي كه ميرفت سمت در گفت_حرف نباشه.

چه خوب.با حسام رفتيم ارايشگاه و گفت يه ربع قبلش زنگ بزن ميام.

تو ارشگاه صورتم و اصلاح كردن و ابروهام و هشتي برداشتن.موهام و همونجوري صاف و لخت دورم ريختن و چتري هام و يكم كوتاه كردن و رو پيشونيه بلندم گذاشتن.خوب شد موهام صورتم و قاب گرفته بود.ارايش چشمام ابي و بنفش و دودي بود رژ لب گوشتي و رژ گونه همون رنگ.چشماي كشيدم خمار شده بود و رنگ چشمام و روشن تر نشون ميداد.لاك رنگ لباسم به ناخناي كشيدم زدن.لباسم و پوشيدم و صندلاي مشكيم رو پام كردم.يه هدبند حرير رنگ لباسم روموهام زدم سرويس طلا سفيدي رو كه هاني هم همين شكلي ازشون داره رو اويزون كردم.عطر شكلاتيم و زدم.تو اينه به خودم نگاه كردم..واقعا زيبا شده بودم..امشب به اين همه زيبايي نياز داشتم.دلبري نشونت بدم امير خان كه به غلط كردم بيفتي.زنگ زدم به حسام و گفت كه دمه دره.لباسام و پوشيدم و حساب كردم و ا مدم بيرون.حسام تا من و ديد گفت_يا خدا..اين ارشگراي زنونه چه كارا كه نميكنن...ديو و ميكنن دلبر..جلل الخالق.

يكي زدم تو بازوش و گفتم_ديو خواهرته..نخير اصلا زنته..زشت.

خنديد و گفت_زنه من خوشگله..

_اوهو..از كي تا حالا؟

حسام_از همين حالا.حالا بعد عكسش و نشونت ميدم.

خب ايشالله اينم خوشبخت شه.رفتيم خونه هنوز كسي نيومده بود.خاله تا منو ديد واسم اسپند دود كرد و صدقه و گذاشت.رفتم تو اتاقم.مريم اس زد ارايشگاه و داره مياد.از استرس دستام يخ كرده بودن.فقط و فقط دوست داشتم واكنش امير و ببينم.يه ساعت گذشت كه خاله زد به در و گفت_گلي..بيا مهمونا اومدنا.

_اومدم خاله.

يه نگاه تو اينه به خودم انداختم..شال حرير مشكي و گذاشتم رو سرم...ولي نه..امشب نه..امشب و بايد به امير حالي كنم يه من ماست چه قد كره داره..

اومدم بيرون.كم كم داشت شلوغ ميشد. ماشالله عمو اينا همه رو خبردار كردن فك فاميلاي فريد اينا هم اومده بودن.تروخدا نگاه اين فتانه رو لباس خواب پوشيده اومده..ايش..بدم مياد ازش..نره حالا هي جلو امير رژه بره..اي خدا بدبختيام كمت هي بشون اضافه كن..

فاميلاي خاله هم اومده بودن.من و خيلي دوست داشتن مخصوصا خاله فائزه خواهر خاله فاطمه.يه كت دامن خيلي شيك با روسري ساتن و چادر رنگي خوش دوختي پوشيده بود كه به هيكل نازش ميومد.يه ته ارايشم كرده بود.عمو مهدي شوهرشم كت شلوار پوشيده بود و تو باغ نشسته بود چون داخل حموم زنونه بود و عمو معذب بود.مريم هم اومد. يه كت شلوار صورتي با راه هاي خاكستري پوشيده بود و موهاش و جمع كرده بود.ناز شده بود.

هاني و فريد كه اومدن چه سر و صدايي شد جلوشون گوشفند بريدن و نقل پاشيدن.قربون خواهرم بشم چقد ناز شده بود.يه دكلته سبز تيره رنگ چشماش كه دنباله دار بود پوشيده بود. موهاش باز و بسته بودن و ارايشش فوق العاده بود.فريد هم خوشتيپ شده بود.

هاني و بوسيدمش و بهش تبريك گفتم.در گوشم گفت_نكبت تو چرا انقد خوشگل شدي؟گلي نذاشتي خودم بيام بگيرمت..بابا چيه اين فريد..من تو رو ميخوام..ولي اشكال نداره داداشم زرنگه..

يه لبخند حرصي زدم و گفتم_اگه دخترا بذارنش.


romangram.com | @romangram_com