#گلشیفته_پارت_71

_توضيح نخواست..ناعادلانه قضاوت كرد..ولي بهش حق ميدم.

يه نفس عميق كشيدم و گفتم_مهم نيست..شايد اينجوري عاشقي از سرم پريد.

خواستم برم كه دستم و گرفت.نگام كرد و گفت_اون دوستت داره..شك نكن.

اين و گفت و رفت بيرون.ترجيح دادم فعلا رو مريم و فرشاد تمركز كنم.

مريم تو ماشين خيلي تو خودش بود.قرار ما تو يه كافي شاپ بود. ادرسش و كه به مريم گفتم پوزخند زد و گفت با من هم واسه اولين بار اينجا قرار گذاشت.

_مريم تا يه ساعت ديگه همه چي تموم ميشه.خدا دوست داشت كه نذاشت با همچين ادمي بيشتر از اين قاطي بشي.به نيمه پر ليوانت نگاه كن.

مريم_به بابام همه چي رو گفتم.قرار شد از بوتيك بندازدش بيرون ولي ميگه چون اين چند وقت كارش خوب بوده و نميخوام اذيتت كنه ميخواد بهش پول زيادي بده و ردش كنه.از اين ميسوزم كه مطمئنم با جون و دل پولا رو ميگيره.

هاني_بي خيال...لياقت مري خوشگله رو نداشت.

رسيديم به كافي شاپ.قرار شد من برم و مريم و هاني يكم بعد بيان.كافي شاپ بزرگ ولي ارومي بود.مال يه هتل بود.سعي كردم ارامشم و حفظ كنم.يه نفس عميق كشيدم و و ان يكاد خوندم و رفتم واسه نابودي فرشاد.

تا رفتم تو ديدمش.بلند شد ايستاد و واسم دست تكون داد.يه شلوار جين و بلوز چهارخونه سفيد و ابي پوشيده بود و استيناشو تا زده بود بالا.موهاش و فشن كرده بود.خوشتيپ شده بود...دوباره اون حس عذاب اور لعنتي اومد سراغم.يعي كردم بهش نگاه نكنم.برعكس فرشاد خيلي خوشحال بود و چشم ازم بر نميداشت.يه شاخه رز قرمز دستش بود كه گذاشتش رو دستم.

فرشاد_خيلي خوشحالم كه ميبينمت.

لبخند زدم و گفتم_منم همينطور.

و يه ميس كال انداختم رو گوشي هتني كه يعني بدوييد بياييد شروع شد.

فرشاد_لامصب دو هفته است اين چشماي قشنگ و ازم مخفي كردي.

تو چشماش زل زدم.مرتيكه بيشعور.

فرشاد_من دوستت دارم.

مريم_منم دوست دارم عزيزم.

واي خدا عجب صحنه اي..فقط اين تيكه هارو تو فيلما ديده بودم.مريم و هاني بالا سر ما ايستاده بودن.فرشاد رنگش پريده بود و بريده بريده گفت_مريم..گ..گلي خانم و اتفاقي ديدم..داشتم سراغت و ازش ميگرفتم.


romangram.com | @romangram_com