#گلشیفته_پارت_70
هاني اومد تو اتاقم و گفت_مريم زنگ زد.گفت به فرشاد زنگ زده الكي بهش گفته ميخواد ببيندش اونم گفته با بچه ها داريم ميريم باشگاه و بعدش استخر.
_ناراحت شد؟
هاني_ميخواي نشه؟حرفا ميزنيا.
سرم و انداختم پايين و اروم گفتم_راست ميگي.
هاني اومد كنارم و گفت_گلي چي شده؟چند وقته سرحال نيستي؟
سرم همونطور پايين بود ولي بغض نشسته بود تو گلوم و نميتونستم حرف بزنم.سرم و اورد بالا و زل زد تو چشمام و گفت_بخاطر اميره؟
بغضم شديد تر شد ولي باز سمج شدم و حرف نزدم.
هاني_چند وقته اونم خيلي تو خودشه.مثل سابق نيست حتي باتو.مشكلي پيش اومده؟
يه قطره اشك از بين بقيه اشكا فرار كرد و راه گونه هام و گرفت.
_از اولم چيزي نبود.شايد...شايد يه احساس يه طرفه.
هاني_تو اينطور فكر ميكني؟
حرفي واسه گفتن نداشتم.درواقع ميدونستم كه اونم يه جورايي من و دوست داره ولي اين چند وقت حسابي اذيت شدم.
_راستش..هاني بين من و اميرسام چيزي نيست..چطور بگم فكر نميكردم روزي بخوام اين حرفارو به تو بزنم..يه مدته تمام زندگيم شده چشماي اميرسام.
زل زدم به هاني و با بغض گفتم_تو اين دنيا كه بي كسم شده همه كسم.
اشكم و پاك كردم و گفتم_دو سه بار شنيد كه من دارم با فرشاد حرف ميزنم يعني با يه پسر.
رنگ هاني پريد و گفت_واي..واسش توضيح دادي؟
romangram.com | @romangram_com