#گلشیفته_پارت_69

به این میگن بن بست زندگی...و من ته ته این بن بستم...

دیگه مطمئن شدم امیر سام هم یه حسی به من داره..ولی..ولی یه دلیلی هست که اون و تو بن بست گذاشته..حرفای هانی نگاه امیر این پیاما..اخ خدا دارم دیوونه میشم..فقط این وسط من از یه چیز مطمئنم اونم به علاقه دیوونه وار خودم به امیر سامه که هر روز داره بیشتر میشه.کاشکی میشد بهش بگم که چقد دوسش دارم...

نمیدونم چی شد که تو یه اقدام شجاعانه گوشیم و اوردم و یه پیام واسش فرستادم.نمیدونم کارم درست بود یا نه فقط این و میدونم که اون لحظه دوست داشتم یه جوری از حسم با خبر شه.براش نوشتم..

کف بینی نکن...دستی که بسویت دراز شده طالعش تویی...

اين چند روز حسابي خستم.از يه طرف درس و كلاسام كه چند وقت ديگه امتحانامون شروع ميشه..از يه طرف خريداي هاني واسه جشن عقدش و از يه طرف مريم و فرشاد كه شده قوزبالاقوز و از يه طرف بي تفاوتي اميرسام به من.همشون يه ور اميرم يه ور.وقتي همه مشكلاتم و حتي نبود خونوادم و بذارم تو كفه ترازو و بي محلياي اميرسام هم تو كفه ديگش...سنگينيه بيتفاوتي امير لهم ميكنه.هيچ وقت فكر نميكردم روزي تا اين حد عاشق پسري بشم كه شبانه روز باهاش زندگ كردم..كسي كه هميشه و همه جا كمكم بوده چه تو درسام چه تو سختيام و چه تو دلتنگيام..حالا همين پسر خودش شده يكي از دلتنگيام.

فرشاد هرروز زنگ ميزنه و حرف ميزنه و منم مجبورم بي حوصله به حرفاش گوش بدم..باورم نميشه ولي بالاخره خودش اعتراف كرد كه هيچ علاقه اي به مريم نداره و تمام تلاشش واسه نزديك شدن به مريم تصاحب مال باباش بوده كه احتمالا واسه يه دونه دخترش كم نميذاره.ازش متنفر شدم.به مريم گفتم البته نه با اين غلظت ولي خودش صداي ضبط شده فرشاد و شنيد.ديگه مطمئن شد كه تو اين دنيا كسايي هستن كه ارزش دوست داشتن و ندارن.نميدونم شكست عشقيه يه دختر و از نزديك ديدي يا نه . من تا الان نديده بودم ولي اون روز با چشماي خودم ديدم كه مريم خرد شد شكست..وقتي ميگم شكست نه اينكه افتاد زمين و گريه كرد يا اينكه شوكه شد و بغض كرد نه فقط يه لبخند زد يه لبخند تلخ و خيره شد به زمين و اروم زمزمه كرد_نه صداش و نازك كرده بود..نه دستاش و اردي..از كجا بايد به گرگ بودنش شك ميكردم..

اونجا بود كه فهميدم اگه دخترا شانس نصيبشون نشه خيلي بدبختن خيلي..

دارم رابطمو با فرشاد كم ميكنم.اس ام اس هاشو كه جواب نميدم تماساشم روزي يه بار جواب ميدم.احساس ميكنم اميرسام بهم شك كرده.اخه همش گوشي در گوشمه و بايد صداي اون عوضي رو بشنوم.

يه روز كه داشتم تو حياط با فرشاد حرف ميزدم ديگه خسته شدم و گفتم_فرشاد من بايد برم بهت زنگ ميزنم..خداحافظ.

همون موقع اميرسام از پشت سرم گفت_فكر نميكردم مريم انقد بيكار باشه..هنوز دارن اذيتت ميكنن؟

و من فقط تونستم با نگاه ترسيده و هراسونم زل بزنم بهش.يه پوزخند عصبي تحويلم داد و گفت_متنفرم از دخترا از اوناييكه با دروغ خودشون و تو دل بقيه جا ميكنن.

رفت.رفت و من با رفتنش قلبم به درد اومد.اخ امير تو كه از چيزي خبر نداري..چرا باهام اينجوري ميكني؟چرا زجرم ميدي؟تو كه از نگاهم خوندي دوستت دارم تو كه فهميدي ميخوام تو طالعم تو باشي..فهميدي منو دلبسته پيامات كردي..زجرم نده..ميدوني كه بجز تو هيچ اميد ديگه ايندارم..توييكه مفهوم زندگيم شدي..چطور بهت حالي كنم..ميدونم ديگه ذهنت نسبت به من بد شده.ولي اخه امير چرا؟

امير پسر خيلي متعصبيه.رو خيلي مسايل حساسه..خودش نه اهل مشروب و عرق و دختر بازي و اين چيزاست نه خوشش مياد.مهموني هم كه ميره لب به هيچي نميزنه اهل رقص و اين حرفا هم نيست نه كه امل باشه اتفاقا پسر امروزي و اهل مديه. فكرش بازه و با فرهنگه ولي اعتقاداتش قويه.زياد نماز نميخونه ولي روزه ميگيره و محرم و صفر مشكي ميپوشه و عاشورا تاسوعا تو صف زنجير زنا واميسته.از دخترايي كه تو عروسيا جلوي نامحرم برقصن مخصوصا با لباساي باز خوشش نمياد.ميگه دختر بايد نجيب باشه و حيا سرش بشه.به هاني خيلي گير ميداد ولي اون و فقط فريد ميتونه درست كنه.

خيلي كسلم...دلم فقط به اين خوشه كه زود شب بشه و من پياماي امير و تا صبح واسه خودم تكرار كنم.

هفته ديگه عقد هاني و فريده.لباس من يه پيراهن بلند از جنس حريره ابي نفتيه..دامنش پره هاي حرير رو هم روهم ميخوره.روسينش كار شده و استينش رو بازوهام و ميگيره و رو شونه هاش بازه.خيلي تو تنم ميشينه.دوست دارم اميرسام منو با اين لباس ببينه.اخ كه چقد دلم واسه نگاه هاي شيطونش تنگ شده واسه چشمكاي زير زيركيش..لبخنداي ارومش. جذبه كلامش. .واسه تك تك كاراش. كاشكي ميفهميد منو چقد وابسته خودش كرده...

نپرسيدي تو هرگز. دل بي قرارت واسه چي انقد تلاش ميكنه كه بتپه كه بلرزه..نپرسيدي تو هيچ وقت چشماي منتظرم واسه چي انقد سعي ميكنه كه نبينه اين همه خيانت و...نپرسيدي هيچ موقع دستاي سردم چرا چشم به گرميه دستات دوخته...نپرسيدي ولي ميگم..ميگم كه بفهمي دلي كه عاشقه خيانت و نميبينه..دورويي رو نميفهمه و دلتنگي حاليش نميشه..چون عاشقه..عاشق كه باشي كور ميشي نميبيني حقيقت روبروت يه خيال باطله. .يه توهم طلايي يه حباب تو خاطراتت كه فقط نياز به يه تلنگر داره كه بتركه..كه دود بشه بره هوا. .و اونوقت چشم باز ميكني و ميبيني هيچي نبود جز يه روياي شيرين تبدار...و من با بغض تو گلوم فرياد ميزنم كه چقد عاشق اين روياي شيرين تبدارم...

امروز خيلي استرس دارم يعني بيشتر استرس و قورتش دادم..امروز قراره من با فرشاد قرار بذارم بيرون و بعدش مثلا مريم بياد مچش و بگيره.صداهاي ضبط شدش و ريختم رو مموري و قراره با خودم ببرم.نميدونم چرا انقد دلشوره دارم..حس بدي دارم.سعي كردم بهش فكر نكنم.

يه مانتو سبز چمني با شلوار و شال سفيد پوشيدم.ارايش ملايم و عطر شكلاتيم.وسايلم و ريختم تو كيفم.قرار بود مريم بياد دنبال من و هاني.وقتي به فرشاد گفتم ميخوام ببينمش خدا ميدونه چقد خوشحال شد.با اينكه فرشاد هميشه ميگه دوستت دارم و عاشقتم ولي ميدونم كه همش چرته و ميخواد منم خام كنه.فقط خيلي گاگوله كه فكر ميكنه من به كسي كه به بهترين دوستم خيانت كنه فكرميكنم.


romangram.com | @romangram_com