#گلشیفته_پارت_68
_نه..نه..یه خنده الکی زدم و گفتم_مریم بود با شماره داداشش زنگ زده بود داشتن اذیتم میکردن..
یه چند لحظه خیره نگام کرد و با صدای گرفته ای گفت_خر شدم..حاضر شو بریم.و خودش رفت.
احساس کردم یه پارچ اب یخ رو سرم خالی کردن.سریع رفتم تو اتاقم و نشستم سر تخت.یعنی فهمید؟مگه خره که نفهمه؟حالا چکار کنم؟فقط تونستم از خدا بخوام خودش درستش کنه.
همون موقع فرشاد یه اس فرستاد.بیشعور عوضی یه اس +18 فرستاده بود و زیرش نوشته بود تازه دارم معنی عاشقی رو درک میکنم.یکی نیست بهش بگه اخه ...تو هنوز دو دقیقه نیست با من حرف زدی كي وقت کردی عاشق بشی.ادمایی مثل فرشاد هیچوقت عاشقی رو درک نمیکنن.این مریمم دل به چه الاغی بسته بود.
هی خدا پیامای دلنشین امیر سام کجا و اس این دله پسرکجا؟
سریع اماده شدم و اومدم بیرون.من و هانی و فرید و امیرسام قرار بود امروز بریم خرید.همگی اماده شدیم و با ماشین فرید رفتیم.
تو ماشین تو بازار تو تک تک اون لحظات امیر حتی یه لحظه هم نگام نکرد.بغض بدی به گلوم نشسته بود ولی من اصلا حواسم به هیچکس نبود فقط و فقط به امیر سام و حرکاتش خیره بودم غافل از اینکه یه نفر منو زیر نظر گرفته.
هانی یه سری از خریداش و انجام داد .دیگه خسته شدیم.شام رفتیم یه رستوران همون نزدیکیا.من و هانی نشستیم و فرید داشت ماشین و پارک میکرد و امیر سام هم بلند شد که دستاش و بشوره.منم عین مسخ شده ها خیره به رفتنش بودم.
هانی_چند وقته؟
برگشتم سمت هانی.
_چی چند وقته؟
هانی_چند وقته فهمیدی دوسش داری؟
دیگه واسم مهم نبود که قراره کسی متوجه عشق من به امیر بشه یا نه..وقتی اون من و اصلا نمیبینه دیگه هیچی واسم مهم نیست.چشمام پر از اشک شد.طاقت نیووردم و اشکام از چشام سرازیر شدن.
هانی دست کشید رو کمرم و گفت_گریهکن خواهری..عاشقی گریه داره..تلخی داره..غم داره..شادی هم داره ولی ...ولي مهم اینه که تو قوی باشی...خیلی وقته از نگاهت به امیر سام فهمیدم دوسش داری..مطمئنم اونم دوست داره اینو از کارایی که واس تو میکنه و حاضر نمیشه واسه کس دیگه ای بکنه فهمیدم..ولی چیزی بروز نمیده..میدونی من از خدامه تو زن امیر سام بشی..زن داداشم بشی ..فقط ازت میخوام میدون و خالی نکنی..میدونی شاید چیزایی باشه که..
همون موقع فرید اومدسر میز و هانی بقیه حرفش و نزد.سریع اشکام و پاک کردم.اصلا ناراحت نبودم که هانی از علاقه من به داداشش با خبر بود..شاید اینجوری بهترم بود ولی این وسط یه مشکلی بود..
اون شب تا رفتیم خونه پریدم تو اتاقم.بیشتر از این نمیتونست بی تفاوتی امیر سام و تحمل کنم.موقع خواب پیامش اومد..خوبه حداقل وقتی قهره پیاماش تحریم نمیشن.نوشته بود_
میدونی بن بست زندگی کجاست؟
جاییکه نه حق خواستن داری..نه توانایی فراموش کردن..
romangram.com | @romangram_com