#گلشیفته_پارت_65
همه تعجب كرده بودن كه هاني واسشون تعريف كرد .واي خدا تو خواب چه كارا كه نميكنم.
بعد از نهار من و هاني داشتيم ظرفا رو ميشستيم كه هاني گفت_نگفته بودي كه امير واست شكلات خريده بود.
_خب..امير هميشه ميخره..حسامم ميخره.
هاني_اره ولي نه با جعبه هاي خوشگل..حسامم شبا نمياد نقش پيف پاف و برات بازي كنه.
هول شده گفتم_خب كه چي؟
خنديد و گفت_جيگر من كه بخيل نيستم جديدا خيلي هوات و داره...ولي با من روراست باش.
بعدم يه چشمك زد و رفت بيرون.
خاك برسرم..يعني فهميده..نه..نه..يه دفعه به خاله نگه. .نگن نمك خورد نمكدون شكست..نگن راهش داديم تو خونمون داره بچمون و از راه بدر ميكنه.واي خدا چكار كنم؟
همگی تو سالن نشسته بودیم و هانی چایی اورد و داشتیم میخوردیم که صدای زنگ گوشیم اومد.صدا داشت نزدیک و نزدیکتر میشد که حسام گوشیم و اورد و گفت_دوبار زنگ خورد رو کنسول دم در بود.
ازش تشکر کردم و گوشی رو گرفتم ولی قطع شد و دوباره زنگ خورد ..وای اینکه فرشاده الان وقت زنگ زدن بود اخه..صداش و قطع کردم که دوباره قطع شد و دوباره زنگ خورد..عجب پیله اییه ها..
امیر سام رو مبل کناری من نشسته بود نگام کرد و گفت_چرا جواب نمیدی؟
دستپاچه گفتم_ها..چیزه اها..باشه..الان جواب میدم.
مجبوری گوشی رو روشن کردم.
_الو
صدای منحوس خودش بود.
فرشاد_سلام خانم خانما.ستاره سهیل شدی..جواب نمیدی؟
_ببخشید شما؟
فرشاد_نگو که نشناختی؟
romangram.com | @romangram_com