#گلشیفته_پارت_63

حكايت رفاقت من و تو حكايت قهوه ايست كه امروز به ياد تو تلخ نوشيدم كه با هرجرعه بسيار انديشيدم كه اين طعم را دوست دارم يا نه؟انقدر گير كردم بين دوست داشتن و نداشتن كه انتظار تمام شدنش را نداشتم...وتمام كه شدتازه فهميدم باز هم قهوه ميخواهم حتي تلخ تلخ تلخ...

سرم داشت از درد ميتركيد.احساس ميكردم سرم باد كرده و يه توپه داخلشه كه هي داره وول ميخوره.موبايلم داشت زنگ ميخورد.واي خدا ساعت 12 بود.من تا الان خواب بودم كلاسم..واي.

با همون سر و روي هپلي پريدم از اتاق بيرون.خاله تو اشپزخونه داشت غذا درست ميكرد و زير لب اواز ميخوند كه من جيغ جيغ كنان گفتم_خاله واسه چي منو بيدار نكردي؟كلاس داشتم.

خاله با ترس برگشت عقب و دستش و گذاشت رو قلبش و گفت_اي بتركي دختر قلبم ايستاد.ترسيدم.

تو اوج عصبانيت خندم گرفته بود ولي سريع ياد موقعيتم افتادم.

_خاله الان ساعت چنده؟من صبح كلاس داشتم.هاني چرا رفت منو بيدار نكرد.ها؟

خاله_خب دختر يه دقيقه زبون به دهن بگير.هرچي اومد بالاسرت صدات زد هي ناله كردي و اخرم با پا رفتي تو شكمش.اميرسامم گفت ديشب تو اتاقت سوسك اومده ترسيدي نتونستي بخوابي. گفت بذاريم بخوابي.منم بيدارت نكردم واسه عصري راحت باشي.

يه گرماي عجيبي به جاي خون تو رگهام حس ميكردم.احساس نگراني امير سام به من از صدتا دوست دارم قشنگ تر بود.عين ديوونه ها يه لبخند رو لبم بود و همونطوري بدون هيچ حرفي از اشپزخونه زدم بيرون و رفتم تو اتاقم.صداي خاله ميومد كه ميگفت_بچم ديوونه شد رفت.

هي خاله اگه بدوني من ديوونه پسرت شدم.

پنجره اتاقم و باز كردم و گذاشتم خنكي هوا لرز به جونم بندازه.دوست داشتم.حولم و برداشتم و رفتم حموم.دوش گرفتم و اومد تو اتاق.گوشيم داشت زنگ ميخورد.

_اي حناق.چته اول صبحي ؟

مريم_تو دهات شما يك ظهر اول صبحه؟

_دهات خونه عمته.حموم بودم.خب بنال بينم.

مريم_چكار كردي..فرشاد زنگ زد؟

نميدونستم بهش بگم يا نه ولي اگه نميگفتم و بعد ميفهميد ناراحت ميشد هر چند كه الانم ناراحت ميشه.

_اره بابا..نذاشت يه روز بگذره ديشب هم اس زد هم زنگ.ولي جواب ندادم.

مريم ساكت شد و اروم گفت_كاري نداري؟

_مريم..ميخواي تمومش كنيم؟


romangram.com | @romangram_com