#گلشیفته_پارت_59

فرشاد با حواس پرتي روش و كرد سمت دخترا گفت_بله..بله..خواهش ميكنم..مبارك باشه.

پولا رو گرفت و شمرد و جنسا رو گذاشت تو پاكت.

هاني همون طور زير لب گفت_ايول داري...داره جواب ميده.

_مگه ميشه جواب نده..كاري ميكنم الان بله رو بده.

هاني_هوي ديگه پررو نشو.

دخترا رفتن و من و هاني هم رفتيم پيش فرشاد و مريم.

ايندفعه فرشاد بود كه زل زده بود به من.

دست مريم تو دستش بود ولي چند ثانيه اي يه بار به من زل ميزد.

_فرشاد خان ما هم از اين شلوار خوشگلا بخوايم با ما چطور حساب ميكنيد؟

فرشاد نگام كرد و گفت_قابل شمارو نداره.دوستاي مريم جان دوستاي خودم هستن.

_يعني الان من و شما دوستيم ديگه؟

فرشاد_حتما.

شمارمو كه از قبل رو كاغذ خوشگلي نوشته بودم از كيفم دراوردم و گرفتم سمتش و گفتم_پس شماره دوستتون و سيو كنيد.

يه نگاه به مريم انداخت.مريم و هاني خودشون و مشغول حرف زدن كرده بودن.يه نگاه به من و شماره تو دستم انداخت و گرفتش و اروم گفت_خوشحالم دوست جذابي مثل تو دارم.

پسره چندش.چقد رو كردن دست همچين ادمايي اسونه.مطمئنم كار زيادي نميبره.

يه لبخند مكش مرگ ما زدم و خيره شدم به چشماش.اونم زل زده بود به من.اه اصلا خوشم نمياد ازش. احساس خوبي بهش ندارم.موج منفي ميفرسته.

هاني_اقا فرشاد..حواستون كجاست..مثل اينكه زياد سرحال نيستيد؟

فرشاد مثل خواب زده ها يهو پريد و دست مريم و خيلي ناشيانه گرفت و گفت_نه..نه اره راستش امروز خيلي رو فرم نيستم ولي الان كه عشقم و ديدم بهترم.


romangram.com | @romangram_com