#گلشیفته_پارت_58

_الان كه نميشه كاريش كرد.يه نفس عميق بكش.امروز كار خاصي نميكنيم.امروز فقط بخند نگاش كن.

_مگه منگولم؟

هانيه_نيستي؟يعني تا الان شك داشتي؟

_خفه شو.بريم تو خيالي نيست.

قبل از اينكه وارد مغازه بشيم مريم دستم و گرفت و گفت_ببين گلي..اگه ميترسي...اگه فكر ميكني مشكلي واست پيش مياد راه هاي ديگه اي هم هست..من

لبخند زدم و گفتم_فكرام و كردم ...بريم.

بسم الله گفتم و رفتيم داخل.

سه تا دختر تو مغازه بودن و فرشاد داشت جنس نشونشون ميداد تا مارو ديد چشماش برقي زد و گفت_سلام خانما...

و رو به مريم گفت_خانمي خودم.خوبي؟

مريم_سلام.تو خوبي.بد موقع اومديم؟

فرشاد _نه عزيزم الان كار خانما رو راه ميندازم.

ماهم سلام كرديم و خودمون و مشغول ديدن جنسا كرديم.

فرشاد داشت كار دخترا رو راه مينداخت.مريم رفته بود پشت پيشخون پيش فرشاد و خودش و الكي سرگرم كرده بود.

من و هاني مثلا شلوارارو نگاه ميكرديم كه هاني زير لب گفت_شروع كن ديگه.

_باشه تو هم هولم نكن...يادم رفت..

اروم رو كردم سمت فرشاد. دخترا داشتن چونه ميزدن و اونم داشت از اينكه واسش صرف نداره و قسم به قران و پير و پيغمبر كه خودش 1000تومن بيشتر سود نميبره ميگفت.

نگاه خيرم و بهش دوختم.زل زدم بهش كه نگاهمو مثلا غافلگير كرد.با لبخند جذابي نگاش كردم.پلكم نميزدم.چشمام داشت ميسوخت.دهنم كش اومده بود..اه ناز كردن چقد سخته..اه پسره جلف روتو كن اونور.

دختره_اقا..اقا حواستون كجاست؟كافيه؟راضي هستيد ديگه؟


romangram.com | @romangram_com