#گلشیفته_پارت_48

اخم كردم و گفتم_حالا كه فكر ميكنم ميبينم چيز ديگه اي نداريم.و رفتم سريع نشستم.

تا نشستم چشم خورد به امير سام كه داشت كنجكاو منو نگاه ميكرد.دوست داشت بفهمه فربد بهم چي ميگه. فضول.يكم ديگه گذشت ولي داشتم كلافه ميشدم.فربد نگاه خيرش و از رو من بر نميداشت جوريكه حسامم فهميد.اخم كرده بودم و كلافه بودم.هميشه تو مهمونيا اين فريد عين هيپنوتيزم شده ها ميخ من ميشد.مثل اون كارتونه ماره غز غز كه چشاش ميپيچيدن و سياه و سفيد ميشدن.نه حرف ميزد نه مخم و ميخورد فقط جوري نگام ميكرد كه از خودم بدم ميومد.

امير كه ديگه اخمو شده بود بهم اشاره كرد برم پيشش بشينم.اخ جون كور از خدا چي ميخواد دو چشم روشن.

رفتم و نشستم كنار امير سام.

امير سام اروم كنار گوشم گفت_چيزيم بهت گفت؟

اخ خدا كاشكي ميفهميد وقتي اين شكلي بهم نزديك ميشه ميخوام ديوونه بشم.

با خجالت و گونه هاي داغ كرده گفتم_نه.

اميرسام_پس چي اونجا انقد زر ميزد؟

_هيچي..هيچي فقط از اب پرتقال خوشش نمياد.

اوف.امير سام همونطور كه دست به سينه نشسته بود و پاي چپش و روي پاي راستش انداخته بود. و عصبي تكونش ميداد زير لب گفت_شيطونه ميگه برم دكورش و بريزم بهم.بچه سوسول.اي دوست دارم بخوري كوفتت بشه.

و همون موقع شربت پريد تو گلوي فربد و افتاد به سرفه كردن.واي خدا با تعجب داشتم نگاش ميكردم و نگام به امير افتاد كه ديدم يه لبخند بد جنس رو لبشه.تا قيافه من و ديد لبخندش باز تر شد و گفت_خب چكار كنم دعا هام زود ميگيره.

واي خدا اين چي بود.ولي حقش بود.شير برنج.

يهو زدم زير خنده ولي نه اونطوركه جلب توجه كنه.

امير_چته ؟به چي ميخندي؟

_به تو.

امير سام_هوي بچه بت رو دادم؟من چيم خنده داره؟

_غيرتي شدنت.

يه نگاه خيره بهم انداخت و باز اومد و كنار گوشم گفت_


romangram.com | @romangram_com