#گلشیفته_پارت_47





خنديدم و گفتم_خب حالا نميخواد غيرتي بشي.

بعد يه پشت چشم نازك كردم و گفتم_من خودم خوشگلم.

داشتم ميرفتم بيرون كه پره توي شالم و از پشت سر گرفت و ميخواست مثلا خفم كنه.كشيده شدم عقب و گفتم_چي ميكني ديوونه...خفه شدم.

تقريبا بهش چسبيده بودم. سرش و از بغل اورد كنار گوشم.صداي داغ نفساش رو گوشم داشت داغونم ميكرد.اروم كنار گوشم گفت_تو خوشگليت كه شكي نيست ولي...ولي در ميارم چشي رو جز من كه بخواد خوشگليات و نگاه كنه.مفهومه پري خوشگله.

هوا سرد شد.يخ كردم.يهو گرمم شد.دنيا و زمان و مكان همه ايستادن.شالم و به ارومي ول كرد و مثل باد از كنارم گذشت.گيج از حرفاش و سرخوش از لذتي عميق از نزديكي حضورش بودم.حرفاش چه معني داشت.يعني بايد رو حرفش چه حسابي باز كنم.صداي زنگ در نذاشت بيشتر از اين تو فكر بمونم.

SIZEفريد همراه پدر و مادرش و برادرش ا اومده بودن.مادرش يه خانم ريزه ميزه بود و از من خيلي خوشش ميومد و هميشه منو با لبخند نگاه ميكرد.تا هاني رو ديد بغلش كرد و بوسيدش و گفت_خوبي عروسم.ميدونستم بالاخره عروس خودم ميشي.

هاني هم يه دور رنگ لباساش شد و با لبخندايي كه از هاني بعيد بود سرش و انداخت پايين.

باباي فريد اقاي ايماني مرد خوش چهره و قد بلندي بود كه فريد شباهت زيادي به باباش داشت.اونم مرد مهربون ولي ساكتي بود.فربد برادر فريد پسر بور و ظريفي بود كه خيلي شكل مامانش بود.فربد هم قد بلند بود ولي از فريد كوتاهتر بود.24ساله و مهندس عمران بود و تو شركت عموش كار ميكرد.تامنو ديد لبخند زد و گفت_مثل اينكه داريم فاميل ميشيم.تبريك ميگم.

با اينكه پسر خوبي بود ولي به نظر من خيلي نچسب بود.

بزور لبخند زدم و اونم وارد شد.نفر بعدي فريد بود لبخندي كه به هاني زده بود هنوز رو لبش بود.فريد با لبخند و نگاه برادرانه اي گفت_مرسي كه راضيش كردي.

و رفت داخل.اين از كجا فهميد؟

همگي تو سالن نشسته بوديم.هاني هم كنار من بود.همه با هم صحبت ميكردن و مثل هميشه كه اينجا ميومدن رفتار ميكردن.يكم گذشت و بزرگترا مجلس و دست گرفتن و صحبت و كشوندن به سمت هاني و فريد و بالاخره اون دوتا رو فرستادن كه با هم سنگاشون و وابكنن.من موندم اينا ديگه سنگي ريگي بينشون مونده كه بخوان بكننش؟ديگه فقط خدا و بعدش من ميدونيم كه اينا ديگه حرف نگفته اي نداشتن كه به هم بگن.هاني هم چون اتاقش و كرده بود اتاق پرو فريد و برد اتاق من.

يكم گذشت و منم بلند شدم و از بقيه پذيرايي كردم. سيني شربت و که گرفتم روبروي فربد با لبخند نگام كرد و گفت_با اينكه اب پرتقال دوست ندارم ولي اين شربت خوردن داره؟

_اگه دوست نداريد چيز ديگه اي واستون بيارم؟

فربد با همون لبخند ژكوندش گفت_شما هرچي بياريد و هر كاري بكنيد من با كمال ميل قبول ميكنم؟

اوهو..پسره اوشگول برم فك مكش و بيارم پايينا.


romangram.com | @romangram_com