#گلشیفته_پارت_127

من موندم خاله که همیشه میگه اندازه هانی منو دوست داره و انقد نگرانمه و اندازه بچه هاش به من میرسه چرا نمیاد منو بگیره واسه امیر سام..اووف دیگه مخم داره سوت میکشه..

غصه بزرگتر دیگه ام رفتن یه هفته ای امیر سام به ایتالیاست واسه بستن قرارداد با یه شرکت ایتالیایی تولید لوازم ارایشی..

از الان غصم گرفته که این یه هفته رو بی اون چطور سر کنم..

امیر سام هم فهمیده بود خیلی دلتنگ میشم امشب همه بچه ها رو جمع کرده که دور هم بریم گردش..

حوصله اماده شدن نداشتم ولی خب میخواستم شب اخر در نظرش شیک بیام که تا یه هفته تو ذهنش بمونه..

یه مانتوی نخی و بلند شل و ول نخودی با یه دامن همون رنگ ولی بلندتر از مانتو که زیرش طرح های ریزی داشت پوشیدم..شال ست دامن و با صندلای تابستونی و پاشنه دار..موهام و کامل جمع کردم و بجز عطر و مداد تو چشمام یه رژ هلویی هم زدم..اووم خیلی شیک شده بودم..

من و هانی و حسام و امیر سام با یه ماشین رفتیم..قرار شد فرید و فربد هم با هم بیان..فتانه و فرزان هم با هم و مریم هم ادرس گرفت که خودش بیاد..

با بچه ها رفتیم پارک اب و اتش..امیر سام یه جین مشکی و یه بلوز یقه دیپلمات ابی سیر پوشیده بود..که استیناش به بالا تا خورده بود و اولین دکمه یقه اش هم باز بود..خیلی خوشتیپ شده بود..بوی عطرش همه فضای اطراف و گرفته بود..

با رسیدن ما..فرید و فربد هم رسیدن و چند لحظه بعد مریم و بعدم فتانه و فرزان اومدن..

هممون رفتیم بالا و به اخرین طبقه اش رسیدیم..با اینکه همه خوشحال بودن ولی من دلم حسابی گرفته بود..یه بغض گنده تو گلوم بود..کارای فتانه داشت داغونم میکرد..چپ میرفت راست میومد..امیر امیر میکرد..امیر دلم برات تنگ میشه..امیر سوغاتی چی برام میاری..امیر کی میای..امیر نری عاشق این دختر ایتالیایی ها بشی..امیر اگه دلت واسمون تنگ میشه عکسمون و با خودت ببر..امیر بیا اینو بخور..امیر ..امیر ...امیر..دیگه بغض داشت خفم میکرد..از اونطرفم این فربد وقت گیر اورده بود..چپ میرفت راست میومد..گلی خانم چی شده..چرا حرف نمیزنی..چرا انقد اخمو چرا گرفته ای..چرا نمیخندی..چرا نمیمیری..خب به تو چه؟

دلتنگیم واسه امیر کمه این دوتا هم شدن دردی رو دردام..نمیدونم چرا انقد دلشوره و استرس دارم..دوست دارم خودم و از همین بالا بندازم پایین و از دست همشون راحت شم..حتی امیر و عشق پر دردسرش..

یه گروه دختر و پسر اومده بودن یکم پایین تر و یه دختر و یه پسر ازشون گیتار اورده بودن و هماهنگ با هم یه اهنگ غمگین میزدن و یه دختری هم میخوند و صداش عالی بود..دلم پر کشید سمتشون..بدون اینکه نظر کسی رو جلب کنم اروم رفتم نزدیکشون و رو یه نیمکت سنگی نشستم و چشمام و بستم و سعی کردم بدبختیام و فراموش کنم و فقط به چیزای خوب فکر کنم..به روزای خوشی که شاید ..شاید با امیر سام داشته باشم..دلم خیلی تنگ میشه واسش..خیلی..

هنوز تو رویای شیرینم بودم که احساس کردم یکی نشست کنارم..میترسیدم چشمام و باز کنم چون از بچه ها هم خیلی دور شدم..ولی وقتی دستش نشست رو پام با ترس چشمام و باز کردم..فربد بود که با لبخند ژکوند نگام میکرد..

با اخم نگاش کردمو گفتم_از کی تا حالا انقد صمیمی؟

با همون لبخندش گفت_با من ازدواج میکنی؟

چشمام گرد شد..انتظار همچین حرفی رو اینجا تو این موقعیت مذخرف و با این صراحت نداشتم..

یکم صورتش و اورد جلوتر و گفت_گلی..من دوستت دارم..زن من میشی؟

هنوز تو بهت حرفاش بودم که از سر نیمکت کنده شد و چسبید به درخت ..


romangram.com | @romangram_com