#گلشیفته_پارت_126

یه مانتو و شلوار مشکی پوشیدم و مقنعه نخی مشکی..خاله واسه منو و هانی دوتا چادر مشکی دوخته..چون نگهداریش سخته بهشون کش زدیم که راحت بگیریمش..

جلوی اینه ایستادم و چادرم و سرم کردم..چادر مشکی سفیدی صورتم و قلب کرده بود و نقره ای چشام و بیشتر نشون میداد..

از اتاق که بیرون اومدم چشم تو چشم با امیر سام شدم..یه شلوار پارچه ای مشکی خوش دوخت و بلوز تنگ و استین بلند مشکی که استیناش و دوتا بالا زده بود..ته ریش و بهم ریختگی موهاش..

اروم و خیره به چشمام جلو اومد...چادرم و تو دستش گرفت و بو کرد و گفت_بوی شکلات نمیده...بوی نجابت و خانمی میده..هیچ وقت تصویر چشمات و با چادر فراموش نمیکنم..

و رفت بیرون..مگه...مگه قراره منو فراموش کنه..

فرید و امیر سام و حسام تو صف زنجیر زنا ایستاده بودن و زنجیر میزدن..مداح جوری میخوند که اشکت و در میوورد...

بیایید همه سینه زنان..گریه کنان..ه بخوانید همه شور بگیرید همه اشک بریزید..بخوانید از ان عشق مکرم..

من و هانی ایستاده بودیم قسمت زنونه و اروم سینه میزدیم..

چه شوریست..چه حالیست..چه احساس زلالیست..

خدایا تو این شب ماتم..تو این شبی که دلا همه شکسته..ازت میخوام..ازت...خدایا من چی ازت میخوام..برگردندن خونوادم یا داشتن امیر..چقد این دوتا خواسته واسم عزیزن..اگه بگن یکیشو کدوم و انتخاب کنم..خدایا..چی ازت بخوام..

شمع روشن کرده بودیم و بساط شام غریبان بپا بود..زل زده به اب شدن شمع بودم که مثل خودم در حال اب شدن بود..چی از زندگیم میخوام..چرا احساس میکنم امیر داره ازم دور میشه...با تمام محبتاش چرا داره ازم دور میشه..

امیرم اون دست تو قسمت مردونه ها شمع روشن کرده بود و اروم و مردونه سینه میزد..با خودم فکر میکنم اگه یه روز نبینمش...اگه بخوان ازم بگیرنش..اگه اون نباشه چی میشم...

زهر خندی به خودم میزنم و میگم...اول مثل این شمع اب میشم و بعد کم کم سفت میشم..سنگ میشم و بعد دیگه اونوقته که هیچ پروانه ای رو ندارم که دورم بگرده...

دیگه دارم عصبی میشم..نمیدونم تو این مدت چند کیلو کم کردم..اعصاب درست و حسابی واسم نمونده..

این ترم هم تموم شد و امتحان ها رو با موفقیت تموم کردیم..

انقد این چند وقت حرص خوردم دندونام داره یکی یکی میکنن..دختره نکبت..هرروز هرروز از کرج پامیشه میاد اینجا ...حالم و داره بهم میزنه..جلف..میخواد خودش و بزور بچسبونه به امیر سام..حالا خوبه امیر سام اصلا محلش نمیذاره ها..ولی اینم خیلی زرنگه..فهمیده باید چه جوری خودش و هل بده تو این خونه داره خودشیرینی میکنه...

خودش و واسه عمو و زن عموش شیرین میکنه..فهمیده زن عموش از دختر سنگین رنگین خوشش میاد دم در خونه که میرسه شالش و میده جلو و ارایشش و پاک میکنه..فهمیده عمو از دختر خنده رو و مهربون خوشش میاد دختره عنق همش نیشش اندازه نهنگ بازه و هی کار میکنه و واسه عمو چایی میبره میوه میاره...داداش حسام..داداش حسام از زبونش نمیفته..واسه هانی هدیه میخره..امیر جان امیر جان به ریش امیر سام میبنده و هی چشاش و لوچ میکنه..فقط چشم دیدن منو نداره که البته این حس دوطرفه است..

اون سری کلی با هانی خندیدیم ..میگفت نگاه تروخدا چطور میخواد خودش و قالب تو کنه ولی نمیدونه داداش ما قبلا دلش و باخته...ولی..ولی چیزی که خیلی نگرانم کرده نگاه جدید و محبت وار خاله به فتانه است..


romangram.com | @romangram_com