#گلشیفته_پارت_123
حسام که میفمه عصبی میشه و لی اقدامی نمیکنه تا اونیکه واسش عکس و فرستاده ایندفعه یه نامه میفرسته..
اونیکه نامه داده بوده..خواهر همون پسره تو عکس بوده..تو نامه همه چی و با جزئیات نوشته بود..
اینکه دختره که اسمش فروغه تو یه مهمونی خونوادگی با این پسره اشنا میشه و بعد از اون اشنایی بهم علاقه مند میشن..این علاقه تا جایی پیش میره که پسره میاد خواستگاری فروغ و بعد از رفت و امدای زیاد و ازمایش و این حرفا با هم نامزد میشن..تو دوران نامزدی همه چی خوب بوده و علاقه این دوتا بهم روز بروز بیشتر میشه و جوری بوده که کل فامیل از عشق این دوتا خبر داشتن..واسه همین خیلی زود با هم عقد میکنن و قرار ازدواج و میذارن واسه سال بعد..اون موقع فروغ هنوز دبیرستانی بوده..یه مدت میگذره و بازم همه چی عالی بوده تا اینکه پسره مریض میشه و میره دکتر ازمایش میده و تو ازمایشا میفهمه که نمیتونه بچه دار بشه..
اولش از فروغ مخفی میکنه ولی بعد عذاب وجدان میگیردش و به امید عشقی که بهم داشتن و فکر میکرده فروغ بخاطرش از بچه میگذره بهش همه چی رو میگه ولی برخلاف تصوراتش فروغ بهم میریزه..اول بداخلاقی و بد بی محلی و کم کردن رابطه ها و تا اینکه درخواست طلاق میده..چون میگن خیلی عاشق بچه بوده..
خلاصه اینکه پسره هی میره هی میاد و التماس و این حرفا ولی فروغ پاشو کرده بود تو یه کفش که طلاق میخواد...
پسره مجبور میشه و طلاقش میده و چون هنوز ازدواج نکرده بودناسمش از تو شناسنامه فروغ پاک میشه..
بعدم که دیگه فروغ همه چیو فراموش میکنه و میاد دانشگاه و با حسام اشنا میشه..
میگه خواهره تو نامه نوشته بوده که برادرش بعد از طلاق حالش خیلی بد میشه و همش دلتنگ فروغ بوده و با دوا درمون و این حرفا سرپا نگهش میدارن تا اینکه با یه دختری اشنا میشه که صد پله از فروغ زیبا تر و با هم ازدواج میکنن و جالبیش اینجاست که الان دوتا پسر دوقلو دارن..
ازمایش که داده دیده اصلا مشکلی نداشته و بعد فهمیده که ازمایش اولیه اشتباه بوده و روزی هزار بار خدا رو شکر میکنه که ازمایشش اشتباه از اب در اومد..
حسام که از همه چی با خبر میشه حالش بد میشه و بهم ریخته میره سراغ فروغ و دادو بیداد که چرا دروغ گفته..
اولش میزنه زیر همه چی ولی وقتی عکس و نامه رو میبینه به گریه میفته و اعتراف میکنه و جالب اینجا بوده که گفته خیلی پشیمونه که دلش و شکونده و افتاده به پای حسام که همه چی رو فراموش کنه و ببخشدش و کنارش بمونه ولی حسامم زده زیر همه چی و گفته که حاظر نیست با همچین کسی ازدواج کنه..
امیر سام یه نفس عمیق کشید و یه نگاه متفکر بهم انداخت و گفت_اونوقت تو میخوای چه کمکی به حسام بکنی؟
_خب تو میتونی باهاش حرف بزنی ..اینکه فروغ و ببخشه و از خر شیطون بیاد پایین..اون فروغ و دوست داره..من مطمئنم ادیت میشه..
امیر سام بلند شدو گفت_من عمرا حاظر نیستم بخاطر همچین دختری داداشم و بدبخت کنم..
با تعجب نگاش کردم که گفت_دروغش به کنا با اینکه اصلا قابل بخشش نیست..ازدواجش به کنار بااینکه هیچ مرد مجردی حاظر نمیشه با همچین دختری ازدواج کنه..این یه واقعیته..هرچند تلخ..تو خودت حاظری با همچین کسی ازدواج کنی..دختری که تازه عاشق طرفشم بوده و باهاش از سر عشق ازدواج میکنه ولی بعد بخاطر یه مسئله نه چندان مهم بدون کمی فکر و تامل بزنه زیر همه چی و از عشقش جدا بشه..این دختر چه تضمینی میده که بعد ها تو زندگی با حسام تا چیزی باب میلش نبود و یا کم اورد و یا حسام دلش و زد نزنه زیر همه چی و نره..همچین دختری که با عشق اولش این کار و کرد بدتر از اینا با حسام میکنه..
به نظر من که کار حسام عاقلانه است..یکم اذیت میشه ولی خیالش راحته..
romangram.com | @romangram_com