#گلشیفته_پارت_122
درو باز کردم..رو به پنجره باز و پشت به من ایستاده بود..یه دستش تو جیب شلوار جینش بود و سیگار میکشید..چه حرفه ایم میکشه..
امیر سام_درو ببند..
ای تو روحت..درو بستم..اشکال نداره پنجره بازه..شیطون نمیاد تو..
سیگارش و خاموش کرد و برگشت سمت من ..اومد نزدیکترولی با فاصله تو چشمام نگاه کرد و گفت_به من اعتماد داری؟
نمیدونم چرا من انقد جوگیر میشم بعضی وقتا ..اون موقع هم شدم و گفتم_قده چشمام..که البته هم داشتم..
یه لبخند محو زدو گفت_پس بشین و نترس..
نشستم رو تخت دونفره امیر سام و خودشم رو تک مبل چرم مشکی اتاقش نشست و پا رو پا انداخت و گفت_میشنوم...
_چیو؟
_واسه چی اومدی؟
وای خدا ابروم رفت..گیج میزنم..
_اها..
بازم یه نفس عمیق کشیدم..چقد من امشب نفس میکشم..
_راستش..نمیدونم کاری که میکنم درسته یا نه..خب ..اووم..شاید حسام ناراحت بشه که در موردش با تو حرف زدم ..ولی من میخوام بهش کمک کنم..
خودت که میدونی حسام شاد و بذله گو یه مدت بود که تو خودش بود و با یه من عسلا نمیشد خوردش..من خیلی نگرانش شدم..واسه همین دیشب رفتم که باهاش حرف بزنم..اولش هی میگفت چیزی نیست و ردش کرد ولی وسطاش گفت_دیگه کم اوردم..
امیر متعجب گفت_از چی؟
_اینجور که میگفت یه دختری بود تو دانشگاشون که بهش علاقمند میشه..دختر قشنگ و نجیب و خانواده داریم بوده..یه مدت میگذره تا دختره هم به حسام علاقمند میشه و دوتاشون با هم قول و قرار ازدواج میذارن و یه دوسالی با هم بودن..هم رشته ای بودن ولی دختر از حسام کوچیکتره...علاقشون بهم تا جایی بوده که تو اکیپ خودش و دوستاشون همه این دوتا رو نامزد هم میدونست و حتی واسه هم حلقه هم خریده بودن..قرارم بود حسام همین ماه پیش بیاد با خاله راجب خواستگاری و این دختره حرف بزنه که یه روز یه عکس به دستش میرسه..
به اینجای حرفام که رسیدم امیر مشتاق گفت _خب...
_یه عکس از دختره با یه پسر ...اونم نه یه عکس معمولی ..عکس ازدواجش...
romangram.com | @romangram_com