#گلشیفته_پارت_118

تو چشماش خیره شدم و گفتم_درست مثل من...

با تعجب نگام کرد و با پوزخند گفت_اره معلومه..از لباسایی که جلوش پوشیدی واضحه چقد متنفری ازش..

شالم و گرفت تو مشتش و منو کشید جلو با دندونای بهم چسبیده گفت_دیگه نمیخوام اینجوری لباس بپوشی؟

تو چشماش نگاه کردم و گفتم_مگه چه جوری پوشیدم..بعد با بغض گفتم_اصلا از اینجا نمیرم بیرون تا بره..

همونطور عصبانی با قیافه درهم گفت_کلا نمیخوام اینجوری بپوشی ..تو این خونه..

با تعجب نگاش کردم و گفتم_چی..من من همیشه..

پرید بین حرفم و اروم اروم گفت_جلوی هیچکس..یعنی هیچکس..حتی حسام..

تو چشماش نگاه کردم..به حسام شک کرده..به داداشش..با اینکه هیچ وقت از علاقش به من حرفی نزده ولی با رفتارش بهم نشون داده که بهم علاقه داره..یعنی بخاطر این علاقه به حسام حساس شده..اونم الان..چی باعث شده بهش شک کنه..نکنه..نکنه..دیشب دیده من رفتم تو اتاق حسام..وای خدای من..حرفش و قبول داشتم ولی نمیخواستم سریع کوتاه بیام..

_ولی من تو این خونه دارم زندگی میکنم..

امیر سام_تو نمیپوشی.مگه نه؟

تو چشماش خیره شدم..واسه چی باهاش لج میکردم..معلومه که نمیپوشم..من دوست دارم فقط به چشم امیر زیبا بیام فقط اون..

تا جاییکه تو رفتار امیر دقت کردم اونم فقط با من انقد راحت رفتار میکنه..اصلا ندیدم به دختر عموهاش یا دختر عمه هاش دست بده یا باهاشون برقصه..حد خودش و نگه میداره..این رفتاراش فقط مال منه.پس منم این رفتارام و میذارم فقط مال اون...سر منم خیلی حساسه..نباید میذاشتم به حسام شک کنه..باید مشکل و حل میکردم ..هردوتا مشکلو..

خیره به چشماش گفتم_نمیپوشم..

نگاهش تو چشمام در رفت و امد بود..رنگ نگاهش عوض شد ..فکر نمیکرد انقد سریع کوتاه بیام..یقمو ول کرد و یه قدم رفت عقب و برگشت که بره صداش زدم..

_امیر..

ایستاد..

_حسام..

برگشت و با اخم نگام کرد..


romangram.com | @romangram_com