#گلشیفته_پارت_117
_نه ..ممنون..
دست به سینه خیره شد به زمین..یه نگاه بصورت زیبای حسام که به خاله رفته بود انداختم و گفتم_دلت براش تنگ میشه نه؟
هیچی نگفت..
_سخته ..میدونمولی همش دست خودته..تو باید قبول کنی..
حسام_واسم سخته گلی..نمیتونم..
_وقت بده..
حسام_دادم..به خودم..ولی دلم راضی نمیشه..
امیر سام_مزاحم که نیستم..
امیر تو چهار چوب در اشپزخونه ایستاده بود و یه اخم بین ابروهاش بود..اخ که این صورت معمولی چقد واسه من جذابه..
حسام با یه نگاه غمگین گفت_داداش امیر من هیچ وقت مزاحم نیست..
امیر با یه پوزخند اومد داخل و معلوم بود دنبال بهونست و الکی ول میچرخید تو اشپزخونه..
همون موقع موبایل حسام زنگ خورد و رفت بیرون..قلبم به طپش افتاد..نگام به امیر سام افتاد ..احساس میکردم مثل یه جوجه افتام تو چنگال یه عقاب تیز که هیچی ازش پنهون نمیمونه..
امیر سام اومد جلو و کنارم ایستاد و گفت_میدونستی الان داری رو اعصابم کرشمه میری؟
با ترس و تعجب نگاش کردم..یه پوزخند زد و گفت_همه فهمیدن چطوری باید رامت کنن..فقط فکر نمیکنی خیلی خودتو کشیدی پایین...شکلات..خیلی مسخرست..
_چی داری میگی؟
با اخم غلیظی تو چشمام نگاه کرد و گفت_حالم ازش بهم میخوره..از فربد متنفرم..
مثلا میخواست منو اذیت کنه یا حرصم و دربیاره..چرا اینکارا رو میکنه..
منکه همین دیروز بهش فهموندم از فربد خوشم نمیاد..باید درستش میکردم..
romangram.com | @romangram_com