#گلشیفته_پارت_116
_چی بهت بگم..زندگیه خودته ولی کاشکی بیشتر فکر میکردی؟
حسام_بی خیالش..واسم میوه پوست میگیری؟
_اره..چی میخوری؟
حسام_هرچی خودت میخوری برا منم بذار..
میوه پوست گرفتم و اشغالاش و ریختم تو یه ظرف دیگه و یه ظرف پر از میوه های پاک کرده گرفتم روبروش..
_بخور..
حسام_اول تو بخور..
_من میخورم..تو هم بخور..
حسام_چکار کردی که خودت نمیخوری؟
خندیدم و گفتم_بفرما..من جان نثار..
و یه تیکه سیب گذاشتم دهنم که نگام افتاد به امیر سام..وای خدا این باز چش شد..نکنه..نکنه به حسام..
خاله_هانی..گلی..دخترا بیایید میز و بچینید..
به موقع بود..بلند شدم و کمک هانی میز غذا رو چیدیم..موقع غذا خوردن فربد روبروی من با جند تا فاصله اونورتر نشسته بود و یه جایی رو خیره نگاه میکرد..رد نگاهش و که گرفتم دیدم خیره شده به گردن و شونه های بازم..شالم باز شده بود و اینم میخ شونه های سفیدم شده بود..پسره هیز بیشعور..شالم و درستش کردم و روی شونه هام و گرفتم..اخم کردم و سرم و انداختم پایین..
حسام ظرف سالا پاستا رو گرفت طرفم و گفت_بیا گلی..تو دوست داری..بخور
گرفتم و گفتم_مرسی حسام..
ولی ناخوداگاه نگام رفت سمت امیر سام..سرش پایین بود و با اخم با غذاش بازی میکرد..کاشکی میفهمیدم این پسر چشه..
میز و جمع کردیم و منو هانی تو اشپزخونه ظرفا رو شستیم..حوصله اون جمع متشنج و نداشتم..به هانی گفتم بره خودم ظرفا رو خشک میکنم..اون تنبلم با کله قبول کرد و رفت..
تو فکر و خیالام غرق بودم که حسام اومد تو اشپزخونه و کنارم ایستاد و گفت_کمک نمیخوای؟
romangram.com | @romangram_com