#گلشیفته_پارت_112
هانی_خوب حالا تو هم همچین هول برت نداره..هنوز که خواستگاری نکرده تو جو گیر شدی..
با تعجب نگاش کردم و گفتم_ولی تو که گفتی..
هانی_اره گفتم..ولی دروغ گفتم..فرید میگه امیر سام خیلی عوض شده..اخلاقش..روحیاتش..البته میگه این عوض شدن مال الان نیست..میگه همش از تو حرف میزنه و ورد زبونش از تو..میگه چیزی که بیرون تو بازار میبینه میگه کاشکی گلی بودش واسش میخریدمش..میگه حتی یه بار بهش گفتم که به تو علاقه مند شده ولی با مسخره بازی ردش کرد..این نقشه رو هم با هم کشیدیم...خواستیم هم عکس العملش و ببینیم..هم اونو یه تکونی بدیم..خداییش دیدی چه ترسناک شده بود داداشم؟
_دیوونه این چه کاری بود که کردی؟امیر و خیلی عصبی کردی؟چقد من به فربد بیچاره فحش دادم..
هانی_البته بگمااز رفتارای فرید معلومه که خاطرت و میخواد هروقت میرم خونشونمیگه چرا گلی رو نیووردی؟همیشه سراغت و میگیره و از تو میپرسه..ولی من زیاد بهش رو نمیدم..هه هه رقیب داداشمه..میکشمش..
دلم واسه امیر خیلی گرفت..چقد که اون لحظه عصبی بود و نمیتونست حرفی بزنه..امیدوارم با حرفای من اروم شده باشه..از فربد خوشم نمیاد..مطمئنم حس اونم به من قوی نیست..شاید خوشش اومده باشه..شایدم منظور دیگه ای داشته باشه..به هر حال اون اخرین مردیه که بهش فکر میکنم..
غروب که شد حسام اومد خونه..من و خاله و امیر سام دور هم نشسته بودیم و تازه با عمو تلفنی صحبت کرده بودیم و گفت که دو روز دیگه میاد..امیر سام روحیش بهتر شده بود و اروم بود..حسام اومد خونه خسته و کسل..
اومد و با هممون سلام کرد و ما هم جوابش و دادیم و خاله گله که تا الان کجا بوده و اونم کلی بهونه اورد..
اومد کنارم و یه بسته شکلات از جیب کت تکش در اورد و گرفت طرفم و گفت_واسه گلی خانم..
با خوشحالی گرفتمش و گفتم_وای مرسی حسام..ممنون..اتفاقا شکلاتام ته کشیده بود..
لبخند غمگینی زد و گفت_قابل شما رو نداره خانمی..و رفت تو اتاقش.
شکلات و باز کردم و گرفتم رو به خاله و گفتم_بفرما خاله..
خاله_نه عزیزم..نمیخورم..اخه تو چطور اینو میخوری..عینهو زهر میمونه..
یه تیکه خوردم و گفتم_خوشمزست که..
گرفتم سمت امیر سام ولی قیافش برزخی بود..این باز چش شد..یه خط در میون خوبه..
چاییمو و خوردم و شب بخیر گفتم و رفتم که بخوابم ..رفتم سمت اتاقم ولی یادم اومد که میخواستم با حسام حرف بزنم پس راهمو سمت اتاقش کج کردم..در زدم و گفتم_حسام بیام تو؟
حسام_بیا تو عزیزم...
خواستم برم تو که چشمم به امیر افتاد که با مشتای گره کرده منو نگاه میکرد..دیگه رفتم داخل و در و بستم.این چشه؟
romangram.com | @romangram_com