#گلشیفته_پارت_107

چقد اون لحظه که امیر افتاد رو پسره ترسیدم..فکر کردم اگه پسره چاقو دستش باشه چی میشه..نه خدا..

رو دست چپ خوابیده بودم و به گوشیم خیره بودم و منتظر پیامش بودم

که ارومم کنه و با خودش شوق زندگی واسم بیاره..

اومد..نوشته بود..





دوست داشتن من شبیه باران نیست

که گاه می اید و گاه نمی اید

دوست داشتن من شبیه هواست..

ساکت..اما همیشه هست در اطراف تو..

دیشب دور هم که نشسته بودیم امیر سام گفت که خیلی هوس سالاد الویه کرده و این در حالی بود که تو خونواده من معروف بودم که سالاد الویه ام حرف نداره..اینو گفت و به من نگاه میکرد..حرف دلش و فهمیدم..امروز که کلاس نداشتم تصمیم گرفتم واسه نهار سالاد درست کنم..همون بلوز نقره ای که خودش انتخاب کرده بود و با شلوار جذب مشکی پوشیدم و عطر زدم.موهام و با کلیپس جمع کردم چون میخواستم غذا درست کنم ولی چتری های کوتاهم میریخت تو صورتم..شالم و برداشتم و رفتم تو اشپزخونه.

عمو سهراب رفته بود دبی که ماشین بیاره واسه نمایشگاه ..فرید هم قرار بود واسه نهار بیاد که البته چیز جدیدی نیست..حسامم که خونه نبود..خیلی نگرانشم ..امشب حتما باهاش حرف میزنم..





با خاله هما هنگ کردم که نهار با من اونم رفت بازار که خرید کنه..

مرغا رو خوب شستم و گذاشتم سر گاز که ابپز شه..سیب زمینی ها رو پوست گرفتم و انداختم تو اب مرغ که اب مرغ جذبش بشه و خوشمزه ترش کنه.

صدای در هال اومد و صدای فرید و امیر سام..شالم و زدم سرم و اونا هم اومدن تو..سلام کردم و جوابم و دادن..

فرید_امروز گشنه ایم نه؟


romangram.com | @romangram_com