#گل‌های_باغ_سردار_پارت_578

شهرام: خب حداقل شما همراه پدر و مادرتون با اردشیرخان زندگی می‌کنید و حتی می‌تونید کوروش رو بیشتر از بقیه ببینید.

شقایق در دل گفت: کاشکی این‌طور بود.

بالاخره پدر و مادرش رسیدند. شهرام با همایون‌خان و مریم خانم دست داد؛ اما وقتی دید که داریوش و نرگس به همراه بقیه از ساختمان خارج می‌شوند به آن‌ها گفت: با اجازه شما من مرخص میشم. لطفا اگر کاری داشتید من رو خبر کنید.

و قبل از رسیدن دیگران از آن‌جا دور شد. شقایق به پشت سر او نگاه کرد و گردنبند هدیه‌اش را در مشت فشرد.

داریوش که رفتن او را دید به شقایق گفت: آقای بهپور این‌جا چی‌کار میکرد؟ پس چرا به این زودی رفت؟

شقایق نخواست لادن را جلوی نرگس لو دهد؛ لذا گفت: برای بدرقه کسی اومده بود و ما رو تصادفی دید. این‌طور که گفت عجله داشت و باید می‌رفت.

لادن از ابروهای گره کرده شقایق، همه چیز را فهمید. دست شقایق را گرفت و کشید و حین رفتن، سویچ ماشین پدرش را قاپ زد و گفت: بابا شما با، بابا بزرگ بیایید.

وقتی از آن جمع دور شدند شقایق غر زد: من رو نکش، خودم میام. چون می‌خوام خدمتت برسم.


romangram.com | @romangram_com