#گلهای_باغ_سردار_پارت_577
شقایق دستمال دیور شیری رنگ را از او گرفت: سلام. شما ...
شهرام: لادن خانم به امیر گفته بود که برادرتون امروز میره. از اونجایی که شما به کوروش و دخترش خیلی علاقه دارید، حدس زدم شاید دلتون بخواد با یه نفر درد و دل کنید.
شقایق از اینکه لادن در مورد رفتن کوروش با امیر صحبت کرده بود عصبانی شد؛ اما به روی خود نیاورد و در عوض گفت:
- فقط کوروش و خانوادهاش نیستن؛ بلکه داریوش، نرگس، نیلو، لاله و لادن هم از ما جدا میشن. نمیدونم در جریان هستید یا نه؛ اما هر کدوم از اونها به یه کشور جداگونه میرن. حتی کوروش و اردشیر هم که در آمریکا هستند توی یه شهر زندگی نمیکنن.
شهرام با نگرانی گفت: اما گریه هیچ مشکلی رو درست نمیکنه.
شقایق دوباره بغض کرد. با دستمال معطر او اشک گوشه چشمش را گرفت: شما نمیدونید.
شهرام: خوب میدونم دوری از اونها چقدر برای شما سخته؛ اما مگه قرار نیست که شما هم به آمریکا برید؟
شقایق به خودش آمد. نباید او را مشکوک میکرد: چطور مگه؟
romangram.com | @romangram_com