#گلهای_باغ_سردار_پارت_576
یاس به جای او گفت:
- مثلا همین کلوچه. وقتی آرمان به دنیا آمد تو برای دیدنش به بیمارستان اومدی و همون موقع تا دیدیش گفتی که اون شبیه کلوچه است و بعد از اون همیشه کلوچه صداش میزدی.
شقایق که اصلا این موضوع را نمیدانست گفت: خیالتون راحت من هنوز هم چیزی از گذشته به یاد ندارم.
اردلان نسترن را بغل کرد و گفت: عمه فقط شما نیستید که این را میگید، همین الان عمو کوروش میخواست به جای ساک، تحویلش بده به قسمت بار.
همه از این شوخی خندیدند و یاس یکبار دیگر با چشم اردلان را توبیخ کرد.
بالاخره شماره پرواز آنها خوانده شد و کوروش با اشک از همه خداحافظی کرد. وقتی آنها از گیت بازرسی میگذشتند، نسترن یک بـ ــوسه کف دستش گذاشت و با فوت برای آنها فرستاد. شقایق زودتر از بقیه از سالن خارج شد و توی پارکینگ منتظر مادر و پدرش ماند.
اشک چشمانش را تار کرده بود که دستمالی جلوی صورتش گرفته شد. سرش را برگرداند و شهرام را کنار خود دید.
شهرام: سلام.
romangram.com | @romangram_com