#گل‌های_باغ_سردار_پارت_575

شقایق بغض کرد کودک باهوش نگران او بود.

شقایق: نه، نمی‌گیرم. تو بهتره دیگه نگران من نباشی؛ چون من حالا دیگه حالم خوب خوبه.

اردلان و آرمان که به همراه پدرشان برای تحویل چمدان‌ها رفته بودند، دوان دوان به سمت آنها آمدند. اردلان خود را زودتر به جمع آن‌ها رساند و به آرمان که کندتر بود گفت: تو باختی تنبل.

یاس به او تشر زد: چند بار بگم نباید برادرت رو مسخره کنی؟

اردلان ناراحت شد و از آرمان عذر خواهی کرد: ببخشید.

شقایق به موهای آرمان دست کشید و گفت: کلوچه من از داداشش دلخور نمیشه مگه نه؟

داریوش جاخورد و گفت: گاهی حرف‌هایی میزنی که آدم شک میکنه تو حافظه‌ات رو از دست دادی یا نه؟

شقایق کنجکاو شد: مثلا چه حرفی؟


romangram.com | @romangram_com