#گل‌های_باغ_سردار_پارت_572

داریوش و آرش، به کوروش کمک کردند تا چمدان‌ها را تحویل دهد.

شقایق از کوروش خواست بماند و یک کیف زیبا به او داد.

شقایق: این فقط یه یادگاریه، یه قالیچه ابریشمی. فکر می‌کنم هر وقت ببینیش به یاد من میافتی.

کوروش ساک را از دست او گرفت و زمین گذاشت. بغلش کرد و گفت: لازم نبود زحمت بکشی...دوری از تو به اندازه کافی سخت هست. خواهش می‌کنم کاری نکن بیشتر از این دچار عذاب وجدان بشم.

شقایق از بغل او بیرون آمد و گفت:

- خیلی پشیمونم که چرا قبل از تصادف این اتفاق نیفتاد. حداقل اون موقع خاطرات بیشتری از شما به یاد داشتم. من هیچ چیزی از قبل به یاد ندارم و خاطرات این چند ماه هم برام کافی نیست تا درد دوری رو تحمل کنم.

کوروش برای آخرین بار پرسید: چرا با من نمیای تا خیالم راحت بشه؟

شقایق او را بوسید و گفت: خودت میدونی چرا!


romangram.com | @romangram_com