#گل‌های_باغ_سردار_پارت_573

داریوش به آن‌ها نزدیک شد: کوروش باید چمدون‌ها رو تحویل بدی؛ بیا.

وقتی آن‌ها برای تحویل چمدان‌ها رفتند، رز به شقایق گفت: ما رو ببخش که تنهات می‌ذاریم. دلمون برات تنگ میشه.

رز می‌خواست قبل از رفتن کدورت بین خودش و شقایق را برطرف کند و برای اینکار دست و پا میزد.

رز: ممنونم که بالاخره رضایت دادی. دلم می‌خواد بدونی این کار تو بزرگترین لطف به ما بود و به خاطرش از تو خیلی ممنونم. شما الان متوجه نیستی که من چرا این‌قدر برای رفتن اصرار داشتم. اگه مثل من پنج سال پدر و مادرت رو نمی‌دیدی الان من رو درک میکردی.

شقایق جواب داد: بله می‌فهمم. به لطف بعضی ها من هم بزودی این تجربه رو به دست خواهم اورد.

رز که متلک او را دریافت گفت: این بسته به میل خودته . می‌تونی هر چه زودتر تصمیم بگیری و همراه پدر و مادرت به آمریکا بری. من مطمئنم یک سال دیگه از اینکه همین امروز اقدام نکردی پشیمون میشی.

شقایق نفس بلندی کشید: بهتره صبر کنیم تا ببینیم یه‌سال دیگه چه اتفاقاتی می‌افتده.

شقایق با اینکه از او و یاس برای اصرارشان به رفتن دلخور بود؛ اما آن‌قدر منصف بود که تنها آن‌ها را مقصر نداند؛ پس رز را بغل کرد و کلام آخر را با محبت گفت:


romangram.com | @romangram_com