#گلهای_باغ_سردار_پارت_571
شهرام یک پیام تبریک برای عید فرستاد و حال او را پرسید. شقایق جواب را خیلی رسمی و کوتاه داد. از اینکه با او روبهرو شود واهمه داشت و خجالت میکشید. پس دعوت او برای دیدن عمویش را رد کرد.
زمان مثل گرد باد میگذشت. ساعتها به روزها و روزها به هفته ها تبدیل میشدند. کوروش آپارتمان بزرگش را فروخت و به آپارتمان کوچکی نقل مکان کرد. منزل پدرش قبل از منزل کوروش فروخته شد. فروش لوازم منزل پدر، سختترین کاری بود که داریوش و خواهرهایش انجام دادند. تمام روزهایی که شقایق در منزل کوروش عزا داری میکرد، آنها لوازم منزل قدیمی را میفروختند. شقایق فقط یک آینه قدی عتیقه و یک دراور از چوب گردو که جهیزیهی مادرش بود را برداشت. او حتی مبلمان جدیدی که داریوش برای اتاقش خرید را نخواست. آنها او را به یاد شب جهنمیاش می انداختند. پدر و مادرش به خانه داریوش رفتند و شقایق با همهی اصرار آنها به آپارتمان نیمه مبله خود رفت. شب اول تمام چراغهای خانه را روشن گذاشت و تا صبح راه رفت؛ اما دم دمای صبح که خسته روی تخت دراز کشید به خودش قول داد ترس را کنار بگذارد و تا میتواند به این زندگی جدید عادت کند.
فروردین و اردیبهشت تمام شد و خرداد گرم از راه رسید. یک ماه بود که شقایق در آپارتمان خودش زندگی میکرد و از آنجا که نمیخواست شهرام از این موضوع خبردار شود، اتومبیلی خرید تا رفت و آمدش به خانه برادرها و خواهرهایش نامحسوس باشد. او تصمیم نداشت تا وقتی خانوادهاش در ایران هستند، هیچ اقدامی برای نزدیک شدن به بهپور انجام دهد. البته هیچکدام از افراد خانواده هم قصد نداشتند شهرام را از این موضوع با خبر کنند؛ زیرا شقایق تهدید کرد که اگر کسی به گوش شهرام برساند او قصد رفتن از کشور را ندارد، پرداختها را متوقف خواهد کرد و از آنجایی که آنها نمیتوانستند همه پولشان را یکجا از کشور خارج کنند و قرار بود که شقایق هر چه را باقی میماند به حساب آنها واریز کند، عصبانی کردن او ریسک بزرگی بود.
اواسط اردیبهشت ماه بود که بالاخره لاله و هومن به ایتالیا رفتند و ده روز بعد از آنها کوروش کشور را ترک کرد. رفتن کوروش از رفتن لاله سختتر بود. پدر و مادرش قرار بود دو هفته بعد به همراه نرگس به ایتالیا بروند تا تدارکات عروسی لاله را بچینند؛ اما کوروش با یک توقف کوتاه در سوئیس به آمریکا میرفت. او با پدر و مادرش برای بدرقه کوروش به فرودگاه رفت.
***
کنار مادرش روی صندلی رو به ورودی نشسته بود که یاس همانطور که نسترن را در آغوش داشت وارد شد. بعد از او رز با یک چمدان و یک ساک کودک وارد سالن شد.
نسترن یک لباس سفید با گلهای کوچک نارنجی و صورتی به تن داشت. کفش سفید و جورابی با تور صورتی، پاهای کوچکش را پوشانده بود. لبهایش سرخ و صورتش رنگ هلو بود. موهای طلایی مجعدش تا روی شانه ریخته بود و یک گیره زیبا قسمتی از آن را که جلوی چشمش بود مهار میکرد. شقایق دیگر تاب نیاورد به سمت یاس دوید و کودک را از او گرفت و شروع به بوسیدن کرد. نسترن که از دیدن او به وجد آمده بود هر بـ ــوسهاش را با بـ ــوسهای جواب میداد. اما وقتی اشکهای شقایق را دید، خنده روی لبهایش یخ بست. شقایق آنقدر درمیان اشک او را بویید و بوسید که رز را به گریه انداخت؛ اما همایونخان به این تراژدی پایان داد.
همایونخان: بچهها شما برید چمدونهاتون رو تحویل بدید. ما همینجا منتظر میمونیم.
romangram.com | @romangram_com