#گلهای_باغ_سردار_پارت_570
- این خانم حتما نامزد شهرام و یا شاید همسرش باشه.
شقایق لرزید: شاید نه! حتما! ... شاگرد تعمیرگاهش آب پاکی رو ریخت روی دست دختر همکلاسیم و گفت که رئیسش نامزد داره.
اشکی که اختیارش دست شقایق نبود از چشمان سیاه او سرازیر شد. اردشیر خواست او را آرام کند که شقایق گفت: داداش میشه یه وقت دیگه حرف بزنیم؟ من باید یهکمی فکر کنم.
اردشیر بدون هیچ بحثی تلفن را قطع کرد و شقایق کف دستش را روی قفسه سینه گذاشت و تا میتوانست قلبش را فشرد تا از تپیدن بایستد.
***
عید سرد و بدون شادی تمام شد.
شقایق به همراه مادر و پدرش به شمال رفت تا برای آخرین بار وسایل ویلای پدربزرگ را چک کند و اگر چیزی برای یادگاری میخواهد بردارد؛ زیرا مالک جدید، ویلا را همانطور مبله خرید و فقط اجازه داد آنها لوازم شخصیشان را بردارند.
فقط سه روز شمال ماند. او ترجیح میداد هرچه زودتر آپارتمانش را روبهراه کند و از منزل کوروش برود.
romangram.com | @romangram_com