#گلهای_باغ_سردار_پارت_569
اردشیر خندید. لادن حسابی مادرش را گول زده بود.
صحبت آنها در مورد شهرام بهپور بود و اردشیر نمیخواست شقایق از بحث اصلی منحرف شود؛ لذا به صحبت قبلیشان برگشت. او که باورش نمیشد شهرام عکس یک دختر غریبه را روی گوشی خود داشته باشد گفت: شاید تو اشتباه کردی و عکس بک گراند بوده و مربوط به تماس گیرنده نبوده. میتونسته عکس جوونیهای مادرش باشه.
شقایق تلخ خندید: خوب گیریم که اینطوراست، همکلاسیم رو چیمیگی که با چشم خودش یک دختر بلوند رو توی ماشینش دیده؟ بازم شک داری؟
اردشیر صادقانه گفت: نه؛ اما مطمئنم که شهرام بهپور دوست دختر نداره.
شقایق چشمهایش را ریز کرد.
- منظورت اینهکه من دروغ میگم؟
اردشیر: نه عزیزم تو دورغ نمیگی. با چیزهایی که من در مورد اون شنیدم، مطمئنم این خانم اگه از بستگان درجه یک اون نباشه...
اردشیر مکث کرد. گفتن این حرف ممکن بود شقایق را آزار دهد؛ اما مزیت زندگی در اروپا و آمریکا این بود که او یادگرفت حتی برای مصلحت دروغ نگوید.
romangram.com | @romangram_com