#گلهای_باغ_سردار_پارت_568
از شهرام خبری نبود. همه پیامهای گوشی قدیمیاش را با اشتیاق خوانده و شنیده بود. عشق زیبای شهرام در آن پیامها او را به زندگی در ایران امیدوار کرد. با این حال هنوز هم برای داشتن او باید میجنگید.
اردشیر چند بار از او خواست که به بهانهای به ملاقات شهرام برود و هر بار شقایق طفره میرفت تا بالاخره، مورد عکسی که روی گوشی شهرام دیده بود به برادرش گفت.
اردشیر: تو مطمئنی شهرام خواهر نداره؟
شقایق: تا اونجا که میدونم پدر و مادرش سال آخر جنگ شهید شدن. اونها پزشک بودند و همزمان برای ماموریت احظار میشن. قرار بوده ماموریت مادرش به خاطر شهرام لغو بشه؛ اما نامه لغو روز شهادتشون به جبهه میرسه. مادرش که برای اولین بار مجبور بوده با همسرش به جبهه بره، شهرام رو به خواهرش میسپره. بعد عموش حضانت اون رو به عهده میگیره. اون زمان شهرام فقط پنج سالش بوده. عموش هم که ازدواج نکرده؛ پس دختر عمویی که به جای خواهرش باشه هم نداره.
اردشیر با تعجب پرسید: تو این همه اطلاعات رو از کجا اوردی؟
شقایق خندید: لادن این روزها خیلی به دیدنم میاد. خیلی چیزها در مورد خودم و بقیه تعریف میکنه و بیشترین صحبتش در مورد شهرام و امیر دوستش هست.
اردشیر: امیر همون آقایی نیست که لادن قصد ازدواج باهاش رو داشت؟ فکر میکردم نرگس اون آقا رو کاملا از زندگی لادن بیرون کرده!
شقایق: خوب انگار خود نرگس هم همین فکر رو میکنه.
romangram.com | @romangram_com