#گل‌های_باغ_سردار_پارت_567

گوشه جعبه یک کیف کوچک مخمل قرمز رنگ دید. آن را برداشت و باز کرد. حلقه زیبایی از آن بیرون آورد؛ یک نگین درشت و چند باگت مستطیل که اطراف نگین بود و نام او و شهرام که روی پایه حلقه حک شده بود. آه بلندی کشید و با اشتیاق حلقه را به دست کرد. شهرام راست گفته بود؛ آن‌ها حلقه را در بیمارستان از دستش بیرون آورده بودند.

گوشی قدیمی‌اش را برداشت ؛ خاموش بود. شارژر را کنار تخت نسترن دید و گوشی را به شارژ زد.

***

هفته آخر اسفند، داریوش وقت سر خاراندن نداشت. قرار بود بعد از تعطیلات،کارخانه را رسما به خریداران جدید تحویل دهد. از طرفی فروش املاکی که پدربزرگ در گوشه و کنار داشت وقت گیر بود. داریوش گاهی شمال و گاهی تهران بود و هر بار شقایق فقط برای امضای سندها به دفتر خانه می‌رفت و بلافاصله، سهم هر کس به حسابش واریز میشد.

برای هر یک از آن‌ها آپارتمان کوچکی باقی ماند تا قبل از رفتن روزهای آخر را در آن سکونت کنند و اگر به دلیلی مجبور شدند به ایران باز گردند، در مورد محل سکونت مشکلی نداشته باشند.

کوکب به منزل جدیدش نقل مکان کرد و با اینکه حاج مرتضی راضی نبود تا در خانه ای که سردارها دادند اقامت کند؛ اما زیور خانم او را مجبور کرد به خاطر کوکب این تحفه را قبول کند.

شقایق قبل از فروش آپارتمان‌های پدر بزرگ، آن‌ها را بررسی کرد؛ اما هیچ یک را برای اقامت خود نپسندید تا اینکه لاله پیشنهاد داد آپارتمانی را درخیابان امیر، در اقدسیه بازدید کند. آن آپارتمان را زمانی که قرار بود هدیه تولد بیست و پنج سالگیش را بگیرد دیده بود؛ اما بعد آپارتمان فعلی خودش را پسندید. شقایق عاشق آپارتمان و محله آن شد. بخصوص که ساختمان در یک کوچه بن بست قرار داشت و دو نگهبان شیفتی، شبانه روز سر کوچه ورود و خروج افراد را کنترل می‌کردند. به نوعی کوچه یک مجتمع خصوصی بود و هیچ‌کس بجز ساکنین و مهمانانی که از قبل ورودشون اعلام شده بود، نمی‌توانستند وارد کوچه شوند. دلیل آن همه احتیاط، سکونت یک دیپلمات در آن کوچه بود. خیلی زود خانه به نام شقایق شد و او توانست برای عید منزلش را تحویل بگیرد؛ اما مبله کردن آن به بعد موکول شد.

***


romangram.com | @romangram_com