#گلهای_باغ_سردار_پارت_565
خیالش راحت شد. از جمعشان خارج شد و به اتاق نسترن رفت. روی تخت نشست. نگاهی به گوشی همراهش انداخت؛ نمیدانست چرا انتظار دارد شهرام با او تماس بگیرد.
تقه ای به در خورد.
شقایق: بفرمایید.
گوشی را روی میز تحریر کوچک نسترن گذاشت.
نرگس با یک جعبه طرح حصیر زیبا وارد شد. جعبه را روی زمین گذاشت.
نرگس: اینها مال تو هست.
شقایق به پاهای او زل زد؛ دلش نمیخواست به صورتش نگاه کند. نرگس خم شد بغلش کرد.
نرگس: معذرت میخوام. لطفا اگه میتونی من رو ببخش.
romangram.com | @romangram_com