#گل‌های_باغ_سردار_پارت_564

- خوب یه‌کاری پیدا کن که مهارت خاصی نخواد. تو بهتر می‌دونی که من به پول احتیاج ندارم؛ فقط می‌خوام توی اجتماع باشم. خسته کننده اس تمام عمرم توی خونه بشینم و در و دیوار رو نگاه کنم یا برم کلاس‌های مختلف.

داریوش سکوت کرد. شقایق جدی تر از آن بود که بتوان تصمیمش را عوض کرد. خود شقایق هم می‌دانست هیچ‌کس قصد مخالفت با او را ندارد؛ همه از خشمش می‌ترسیدند. آن‌ها با هم متحد شده بودند تا او را مجبور کنند کارخانه را بفروشد و موفق شدند. او این خطایشان را بخشیده بود؛ اما معلوم نبود خطاهای دیگرشان را ببخشد. به هرحال پول آن‌ها دست او بود و امکان داشت مخالفت با تصمیماتش عواقب بدی داشته باشد. حالا نوبت او بود آن‌ها را مجبور کند تا کارهایی را که می‌خواست انجام دهند.

نگاهی به جمع انداخت و گفت: بهتره از قسط سوم کارخونه یه آپارتمان برای کوکب بخرید. یه جایی که بتونه اجاره بده و اموراتش رو بگذرونه. انتظار ندارید که حاج مرتضی خرج اونم بده؟

داریوش به جای همه جواب داد: این فکر خوبیه. یه دوطبقه براش می‌خرم که توی یکیش زندگی کنه و یکی رو هم اجاره بده. هم مستقله و هم سربار برادرش نیست. البته کوکب حقوق بازنشستگی داره؛ اما باید یه سرپناه از خودش داشته باشه و آواره نشه.

همایون‌خان سینه‌اش را صاف کرد و گفت:

- چرا اون سه تا واحدی که توی لاله داریم رو به‌نامش نمی‌کنی؟ اون‌ها خالیه. موعد مستاجرها که تمام شد. تمیزش کردیم و گذاشتیم برای فروش ...حاج مرتضی اجاره نشینه؛ از کوکب دور نباشه بهتره. این پیرزن بیچاره آخر عمری تنها نمی‌تونه زندگی کنه. یکی باید مراقبش باشه. این‌جوری دوتا واحدش رو می‌شینن و یکی رو هم اجاره میدن.

و زیر لب زمزمه کرد: ما به این خانواده خیلی مدیون هستیم.

شقایق نمی‌دانست خوشحالی‌اش را چه‌گونه نشان دهد. این تنها کاری بود که آن‌ها می‌توانستند برای تشکر از کوکب و برادرش انجام دهند. برخواست و پدرش را بغل کرد: ممنون بابا جون. این‌طوری دیگه نگران کوکب نیستم.


romangram.com | @romangram_com